تبليغاتX
تاملاتی در باب سفر جهادی

تاملاتی در باب سفر جهادی

وقتی همه با من هم‌عقیده می‌شوند ، تازه احساس می‌كنم كه اشتباه كرده ام ...

تازگی ها خیلی ها چیزهای جالبی می گن. منظورم از خیلی ها فارغ التحصیل هاست!

جالب ترینش این بود: "بچه ها وقتی فارغ التحصیل می شن کلی مغرور می شن! بیشترشون حداقل یکی دو سالی باد دارن... کلهم فک می کنن تو همه چی سرن. واسه همه شاخ و شونه می کشن. کاری هم به بزرگی و کوچیکیش ندارن. طول میکشه تا سر عقل بیان. بعضیاشون تا وقتی دانشجو هستن یه همچین حسی دارن..."

بعد با خودم فکر کردم. مثال های جالبی به ذهنم خطور کرد!

مثلا اولین مشهد فارغلی ای که رفتیم. رفتار بچه ها اشباع شده بود از سکنات متکبرانه. در خیابان و بازار و حرم و... . وقتی با کسی حرف می زدن فکر می کردن (شاید هم فکر می کردیم) آخر عالمن! یعنی تهشن و ته تر از آنها نیست.

بعد بیشتر که فکر کردم یاد این وبلاگ(عظم الله اجور اصحابه) افتادم. یاد آن روزی که من با همه ی خامی و خلوصم نوشتم: "شنیده ام که جهادی دانش آموزی بهتر از جهادی فارغ التحصیلیست" و فردایش بهت زده شدم وقتی نظرات را خواندم که بعضی منفعلانه برخورد کرده بودند و بی آنکه بپرسند از که شنیدی و اصلا این دو آیا قابل مقایسه هستند و اینکه اصلا از چه نظر بهتر است و... گفته بودند نه! الا و بلا این که تو می گویی مفت است و از سر بی تجربگی است و مگر تو جهادی ما را دیده ای و مال ما بهتر است و همین!

چند روزی این جملات را بالا و پایین کردم. باز خوانی کردم. با چند نفر سرش بحث کردم. (شاید آنهای که این نظر ها را داده بودند فکر نمی کردند نظرشان برایم انقدر مهم باشد ولی...) وخلاصه به خودم گفتم: و ما ادرک مالتکبر!؟ انظر نفسک و الذین کانوا بین یدیک... هذا التکبر الذی کنت فی تعقیبه!

و این طور شد که نمونه ای ملموس تر یافتم از سندروم تکبر فارغلی.

............پس نویــس............

با خودم گفتم اگه این ها را بنویسم همون ها که قبلا شاکی شده بودن باز شاکی می شن و میان تو شیکمم! باز گفتم نه بابا رفیقیم با هم. انتقاده دیگه. باز دیدم نه یه عده حتما شاکی میشن! باز به خودم گفتم: خب اگه بگن عجیبم نیست. همون غرور خودمونه... بذار بگن تا از دانشگاه هم فارغل بشن. خندیدم و نوشتم...

......................................

والحمد لله رب العالمین

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 6:6  توسط مجتبی خاکسار (13)  | 

شرح مختصر جلسات برگزار شده براي برنامه‌ريزي و اجراي پروژه مسافرت جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد2

1- 16/9/86

          الف- قبول مسئوليت مسافرت

          ب- توضيحات پيرامون جلسه شورا با آقاي گازري

          ج- توضيح و توزيع مسئوليت‌ها

          د- هماهنگي اوليه

2- 21/9/86

          - بحث پيرامون گروه فرهنگي و مسايل پيراموني آن (با حضور آقاي كمايي)

3- 27/9/86

          - ابتكارات شهرداري‌ها

4- 15/10/86

          - بحث پيرامون چيستي و هستي! گروه فرهنگي (البته ما تا آخر مسافرت هستي! رو نديديم!)

5- 18/10/86

          - بحث پيراون گروه فرهنگي و نياز‌هاي آن با مسئول گروه فرهنگي

6- 25/10/86

          - تشخيص نيازهاي اردو و برنامه‌ريزي براي طرف كردن آنها

7- 2/11/86

          - جمع‌آوري پول، تعيين سرانه سفر

8- 11/11/86 جلسه با آقاي فوم

          - طرح مشكلات سفر از نظر مدرسه يا "بالاخره كي پشت مسافرت حرف زده بود؟!"

          - راه حلهاي مشكلات سفر از نظر مدرسه يا "چيكار كنيم كه "كي" پشت سر مسافرت حرف نزنه!!"

          - حذفيات جهادي يا "چيكار كنيم كه اصلاً "كي" به وجود نياد!!"

9- 15/11/86 با حضور آقاي شفيعي

          - جمع‌آوري كمك‌هاي نقدي

          - شناسايي خيرين يا "آقا شما لو رفتين!"

          - امكان تأمين آب آشاميدني اردو به صورت نخريدني! بلكه حمل كردني كه آخرم نصرفيد، نشد!

10- 18/11/86 جلسه با آقاي زرين

          - هدف‌هاي مسافرت رفتن

          - فوايد مسافرت رفتن

          - نحوه برگزاري مسافرت

          - پيشنهاداتي براي برگزاري مسافرت

          - حذفيات مسافرت

11- 18/11/86

          - برنامه‌ريزي

          - شركت در جلسه هيئت فارغ‌التحصيلان

12- 20/11/86

          - بازهم بحث كثيف ماديات و پول و بدبختيم پول نداريم و از اين حرفا!!!

13- 21/11/ 86

          - ليست هزينه‌ها

          - اطلاع‌رساني

          - تابلوي مدرسه

          - فيل‌برداري يا همان فيلم‌برداري يا "اين عكاسي فيلم‌برداري معظليه‌ها"

14- 23/11/86 جلسه با شوراي جهادي

          - توضيحات فعاليت‌هاي انجام شده و برنامه‌هاي مدون شده

          - فيلترينگ يا حذفيات جهادي

15- 24/11/86 جلسه با آقاي عقابي و مرحوم كريم‌زادگان دامة عزه

          - تحويل مستندات جهادي و طرح اجرايي براي جذب كمك‌هاي نقدي

          - بحث با آقاي عقابي پيرامون حذفيات پيشنهادي مسافرت از سوي ايشان

16- 25/11/86

          - برنامه روزانه

          - نهايي شدن حذفيات مسافرت و تصميم‌گيري در مورد آدمهاي خاص

          - گزارش نهايي شروع به كار سيستم ثبت‌نام

17- 2/12/86

          - دريافت گزارش پيش‌مسافرت فرهنگي

*** برگزاري جلسه توجيهي مسافرت

18- 4/12/86

          - نهايي‌كردن برنامه‌هاي فرهنگي و برنامه‌ريزي جزئيات باقي‌مانده

19- 6/12/86

          - بررسي بازتاب‌هاي جلسه توجيهي

          - مرور برنامه‌ها و تغييرات نهايي

20- 8/12/86 با حضور فعال دوست‌‌داشتني كه مسافرت نيامد، جناب مستتاب مجتبي شريفي دامة عزه

          - برنامه‌هاي شبانه

          - برنامه‌هاي اردوگاهي

21- 10/12/86 سازمان فعاليت‌هاي قرآني دانش‌جويان سراسر كشور

          - بررسي امكان همكاري

22- 11/12/86

          - بحث پيرامون مقررات اردو و اردوگاه

23- 15/12/86 مهرباران

          - نحوه عمل و تعامل گروه‌ها

24- 16/12/86

          - گروه فرهنگي

          - برنامه فرهنگي

25- 19/12/86 سازمان فعاليت‌هاي قرآني دانشجويان سراسر كشور

          - ارائه پيشنهادات همكاري

26- 20/12/86 آخرين روزي كه تهران بودم

          - تقسيم خريدها و پيگيري‌هاي نهايي ارسال كمك‌ها

27- 20/1/87

          - تحويل گرفتن گزارش‌هاي مالي

          - برنامه‌ريزي براي تهيه دفترچه تلفن

          - برنامه‌ريزي براي تهيه و توزيع سي‌دي‌هاي مجاز عكس مسافرت

          - نحوه اداره تابلو فارغ‌التحصيلان در مدرسه

28- 6 تا 9/2/87 همايش مهرباران

          - تعامل بين گروه‌هاي جهادي مختلف

          - مشهد بود خيلي حال داد

          - تازه لوح تقدير به همه دادن، خوب به ما هم دادن!!!

          - كارگاه مديريت پروژه هم داشت، رفتيم ديديم همون كارايي كه كرديم رو داره مي‌گه انجام بديم.

29- اواخر ارديبهشت سازمان ملي جوانان

          - پيشنهاد براي ايجاد دبيرخانه مسافرت‌ها و از اين حرف‌ها

30- همين هفته پيش

اين يكي رو راستشو بخواين من نرفتم، محسن رفتع وقتي به من خبر دادن كه تو راه بودم، مي‌رفتم مشهد؛ خلاصه محسن حتماً ميگه كه چه خبر بوده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:45  توسط مصطفی گازری (7)  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:59  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

سلام آقا محسن،

خوبي عزيز جان،

آقا صورت ظاهر اين وبلاگ ييخورده تكراري شده، من حوصله‌ام سر رفت، بهم هم اجازه نداد عوضش كنم، پارتي بازيم نكرد،

حال داشتي يي دستي به صورت ظاهرش بكش، ممنون. محض تنوع صد البته!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:29  توسط مصطفی گازری (7)  | 

سلام،

به قول محسن حاجي من يك پركتيكالم، اگر اشتباه گفتم يا اين يك فحش محترمانه‌اس، خوب شده ديگه به دل نگيرين!!!

پيشنهاد مي‌كنم رودربايستي نكنيم، خيلي راحت هممون بگيم هدفمون از جهادي اومدن و برگزار كردن چيه؛ شايد بعدش اصلاً اين بحث‌ها لازم نبود، يادمون باشه تا خودمون با خودمون به نتيجه نهايي نرسيم كه براي چي ميايم جهادي نمي‌تونيم دلايل ديگران رو نقد كنيم، و البته بعيده كه بتونيم براي ديگران هدف ترسيم كنيم.

من براي هر مسافرتي يك سري هزينه‌هايي ميكنم، وقت، پول، حوصله، برنامه‌ريزي و ...

مي‌چواهم: ۱-يك مدتي با دوستان باشم و ۲-از تهران هم دور باشم و ۳-اگر شد كار مفيد انجام بدم.

پس مي‌رم جهادي.

بله اگر تمام اين هزينه‌ها صرف مسافرت تفريحي بشه، خيلي خيلي بيشتر خوش مي‌گذره، اگر هم تمامش براي كارهاي خيريه مصرف بشه تأثيرش خيلي بيشتر خواهد بود. اما در هر دو اين وجوه من به تمام اهداف نرسيدم و فقط هزينه كردم.

پس مي‌رم جهادي، همين!!!

بعدشم محسن حاجي بالا بره، پايين بياد مهندسه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:26  توسط مصطفی گازری (7)  | 

این نامه که در ۱۸ آبان ۸۶ نگاشته و ارسال شد٬
سر گشاده نبود.
با هماهنگی گیرنده اش٬ سرگشاده شد.

***

باسمه تعالی

 

جناب آقای مهندس زرین

مدیریت محترم دبیرستان مفید 2

 

با سلام و عرض ارادت خالصانه و محبت دوستانه‌ی خود و دوستانم، نسبت به حضرتعالی و سایر عزیزان و سرورانی که طی سالیان متمادی به امر تعلیم و تربیت همت گماشته اید.

 

این دومین نامه‌ای است که به محضر حضرتعالی می‌نویسم. خاطره‌ی خوبی از نامه اول ندارم.امروز که نگاه می‌کنم، کم تجربگی و خامی و جوانی و چندی از این دست، در آن اولی مشهود و واضح است. امید که لختی بعدتر که به این نامه می‌نگرم، همچون قسم اول از خامی خجل نباشم!

 

اما بعد، غرض از تصدیع وقت مبارک، نه این ریزه‌گویی ها که طرح مساله‌ای است که مدیدی دغدغه‌ی حضرتعالی بوده و چندی دغدغه‌ی ما شده است.

 

نخست آن که؛ بر کسی پوشیده نیست –و اگر باشد، برمن پوشیده نیست- که رویکرد جنابعالی نسبت به فارغ‌التحصیلان مدرسه، چه آن ها که زیرسایه‌ی مدیریت شما تحصیل کرده‌اند و چه آن ها که نکرده‌اند، مثبت و سازنده و رو به جلو بوده است. ما همیشه با آغوش باز شما مواجه شده‌ایم و حتی اگر برخی اوقات، امیدی به اجابت حاجت نبوده است، اما همواره روی خوش و لبخند رعایت، بوده است. و این جای تشکر دارد.

 

دوم آن که؛ آن چه انتظار دارید، خارج از قاعده نیست. من نیز اگر جای شما بودم، همین می‌کردم و کمتر از این. بلوغ شرط اول واگذاری اختیار تصمیم گیری است و اختیار شرط اول تصاحب امکانات. من نیامده ام که بگویم که «اگر فارغ‌التحصیلان این مدرسه بلوغ ندارند، ریشه اش را باید در دورانی جست که در مدرسه تربیت شده اند!» این حرف را از برخی از دوستان شنیده ام وقبول نکرده ام. چرا که اگر چه بلوغ به تربیت حاصل است اما تربیت، رنگی است که تا به اراده و میل آموخته نشود و به کوره‌ی روزگار، آتش تجربه نبیند، ماندگار و درونی نشود و لذا بلوغی اش در پی نباشد. بگذریم.

 

سوم آن که؛ هر چه می‌نگرم، مشورت می‌کنم و با دوستان سخن می‌گویم، بیشتر به این نقطه می‌رسم که «مدرسه هیچ برنامه‌ی خاصی برای فارغ‌التحصیلانش ندارد. آن ها را پس از یک دوره طولانی و عمیق، به یک باره در جامعه رها می‌کند به امان خدا. عین خیالش هم نیست!» این عبارت آشنای چندین بار شنیده را می‌پذیرم جز جمله‌ی آخرش. آن هم از آن جهت که با بسیاری از عزیزان و سرورانم در مدرسه سخن گفته ام و می‌دانم که این گونه نیست. اما –خودمانیم- عملا برنامه‌ای هم نیست.

چهارم آن که؛ از آن چه در مذاکرات و معاینات در خاطر دارم، برداشتم این است که مدرسه «برنامه»ی فوق الذکر را در «دادن امکانات» می‌بیند. برنامه این نیست. هرچند باید انصاف داد که با نهاد خاص یا جمعیت خاصی هم روبرو نیست که بتواند مشخصا برایش برنامه ریزی کند. از دیگر سو، اقتضای مشی بالغانه نیز این است که این گروه، خود برای خودشان برنامه ریزی کنند و مدرسه از آن حمایت کند. گمان من این است که ما در این چند ساله بر دو سر محور نشسته‌ایم و نه در مرز تعادل. فارغ‌التحصیل، روش دستوری و رادیکال از بالا به پایین را برنمی تابد. نباید هم بربتابد و اگر بربتابد نشان کاملی از  عدم بلوغ است. پس برنامه ریزی به سبک مدرسه‌ای چیزی نیست که برای او قابل قبول و در عمل اثربخش باشد. از دیگر سو، باید در نظر داشت که تجربه کار تیمی در کشور ما و در شرکت های بزرگ و به بلوغ رسیده که کار حرفه‌ای می‌کنند و مهمترین مساله شان کسب درآمد است بسیار مشکل بوده و با این که کارتیمی قالب خود را پیدا کرده است و فرموله شده است و نیز اجباری است و حتی جریمه مالی برای عدم همکاری در کار تیمی در نظر گرفته شده است، در بسیاری موارد شکست خورده است. چه رسد به این که ما در این جا با یک جمع نیمه بالغ، کم تجربه، بدون تجربیات بزرگ از زندگی واقعی، بدون توان کافی برای برنامه ریزی جمعی، حتی بدون زمان کافی برای وقت گذاشتن جهت این کار جمعی و نیز بدون منافع زودرس مادی روبرو هستیم. رها کردن این جمع به حال خود –به گمان من- همان انصراف از داشتن آن جمع در کنار خود، و رضایت به از هم پاشیدگی آن است. چیزی که امروز -متاسفانه- آن را شاهدیم.

یک سوی محور، برنامه ریزی دستوری و مدرسه‌ای است(دانش‌آموز-معلم، رویکرد فارغ‌التحصیل کاملا وابسته)، و یک سوی محور برنامه ریزی کاملا خودمختار و خود محور است (رویکرد فارغ‌التحصیلان کاملا مستقل). آن سوی نخست محور، شدنی است اما نه مطلوب مدرسه است و نه مطلوب فارغ‌التحصیل؛ و سوی دیگر محور، مطلوب هر دو است اما با شرایط فعلی، نشدنی است.

راه دیگری وجود ندارد؟

 

پنجم آن که؛ تجربه مختصر این شاگرد کوچک می‌گوید که آن چه که اغلب از آن شکست خورده‌ایم (و به واسطه آن شکست، از سیاست ها و استراتژی های درستمان هم عقب نشسته ایم!) وجود نداشتن برنامه است[1].

ما سیاست هایمان اغلب درست است ولی سیاستی که با برنامه اجرایی پشتیبانی نشود، نتایج اسف باری خواهد داشت[2].

چیزی که از شما شنیده‌ایم، نهایت هوشمندی شما را می‌رساند که از ما برای دادن امکانات و تخصیص بودجه، برنامه می‌خواهید. اما در عین حال در مدرسه با چیز عجیبی طرفیم. سیاست وجود دارد. برنامه وجود ندارد. بودجه‌ی تخصیص داده شده وجود دارد؟![3]  من، شخصا، برای این پارادوکس علتی بهتر از حسن نیت و نشان دادن آن حسن نیت توسط مدرسه نیافتم. حسن نیتی که به ما تعمیم نیافته است. هرچند انصاف باید داد، چیزی که ما طلب کرده‌ایم کمی بیش از چیزی است که مدرسه تخصیص داده است!

ششم آن که؛ چنان چه پیشتر نیز عرض شد، واگذاری امکانات به صورت تام الاختیار به جمع فارغ‌التحصیلان و رها کردن آن را پیشنهاد نمی کنم. اما این اوضاع نیز شایسته‌ی دغدغه های شما و ما، شایسته‌ی نام پرآوازه‌ی این مدرسه، شایسته‌ی پتانسیل شگفت‌انگیز موجود در جمع دانش‌آموختگان و دانش‌آموزان این مدرسه نیست. فرض را بر این بگذاریم که هیچ بلوغ و پتانسیل و قابلیتی در جمع دانش‌آموختگان این موسسه برای اداره و رتق و فتق امور خودشان وجود ندارد. باز هم اگر من جای شما بودم، با توجه به مواردی که در همین بند ذکر کردم، جایی را –تاکید می‌کنم جایی را[4]- اختصاص می‌دادم برای دانش‌اموختگانم. یک نفر را هم از مجموعه‌ی خودم می‌گماردم تا نشان بدهم این مدرسه دانش‌آموختگانش را رها نمی کند. نشان بدهم این مدرسه، مدرسه‌ای است برای یک عمر و نه برای 4 سال دبیرستان. حتی اگرآن ها عقلشان نمی رسید –که اغلب هم نمی رسد و نمی دانند در این مدرسه چه پتانسیل‌های عظیمی برای رشد آینده شان وجود ندارد- من برایشان کاری می‌کردم. و مطمئن بودم که به زحمت اش می‌ارزید. و این حمایت هوشمندانه را تا زمانی که بلوغ کافی بروز پیدا کند ادامه می دادم.

چند بار دعوت شده ام در جلسات هفتگی دوستان دوره های دیگر. این را در همه‌ی آن جلسات گفته ام که «درس خواندن در مدرسه مفید و نظایر آن، مثل درس خواندن در دانشگاه پرینستون می‌ماند. درس را همه جا می‌شود پیدا کرد. بالاخره اگر کسی درس خوان باشد، می‌تواند با پیام نور هم خودش را به کیفیت درس پرینستون –خاصه رشته های مهندسی و علوم محض- برساند. اما مزیت پرینستون یا هاروارد آدم هایی است که آن جا درس می‌خوانند. یا خودشان غولی بوده‌اند و نخبه‌ای بوده‌اند یا خانواده های بزرگ و نخبه‌ای داشته‌اند یا هردو. آشنایی با یک جمع این چنینی –که تقریبا آینده‌ی خوب و پیشرفتشان تضمین شده است- ، برای شما شبکه‌ی اجتماعی قدرتمندی می‌سازد که قیمتش از میلیون ها دلار هم بیشتر است؛ اگر بفهمید و بتوانید استفاده کنید.... »

 

هفتم آن که؛ این روزها در تدارک جهادی هستیم. هم امر مبارکی است و هم بهانه‌ی مناسبی است. هم خیر است و هم سنت حسنه‌ی مدرسه‌ی مفید. هم کسانی که متولی اش هستند در پی آن امر مبارک هستند و هم برای پی‌گیری و ساماندهی امور به چنین فضایی نیازمندند. اگر شکی در وجود این نیاز هست، ساده است. دستور بفرمایید، برنامه ها و نیازها و اهداف و ... را کتبا و شفاها -وبه طرق دیگری که مد نظر است!- تقدیم حضور خواهیم کرد.

مختصر آن که برای ساماندهی امور جهادی، هماهنگی با مناطق محروم و مذاکره با مسئولین آن و مکاتبات، نیازمند یک فضای مختصر به انضمام یک خط تلفن هستیم. برای مکاتبات نیزآدرس و تلفن مشخص و دائم داشتن می‌تواند برای ارتباط مستمر در طی سالیان دراز اهمیت مشخص داشته باشد. برای ساماندهی مستندات سالیان متمادی جهادی نه جایی داشته‌ایم نه برنامه ای. که بالاخره این اسناد و گزارشات یک جایی جمع شوند و مورد استفاده قرار گیرند. در آینده نزدیک به دنبال ثبت یک سمن[5] هستیم. نیاز به فضای فیزیکی مشخص و خط تلفن برای ثبت آن سمن بدیهی به نظر می‌رسد. جلسات چند نفره میان فارغ‌التحصیلان، نظیر جلسات اتاق فکر جهادی، کماکان در آواره‌گی برگزار می‌شود. یک وقت در اتاق دبیران، یک وقت در نماز خانه، یک وقت در کتابخانه، ارتباط عمومی با جمع فارغ‌التحصیلان کماکان فشل است. نه جایی هست که اطلاعات متمرکزی را از همه‌ی فارغ‌التحصیلان داشته باشد و نگه‌داری کند و نه ما را تا امروز امکانات اولیه ای بوده است که این را تدارک کنیم. راه اندازی مجله ای برای فارغ‌التحصیلان نیز مستلزم یک حداقل هایی است که از آن محرومیم. هر برنامه ای که بخواهد به راه بیفتد و با فارغ‌التحصیلان ارتباط داشته باشد –از جام دوستی گرفته تا جمع آوری کمک برای جهادی- کماکان در آواره‌گی است. یک فارغ‌التحصیل که از درب مدرسه می‌آید داخل نمی داند الآن باید کجا برود. کمکی آورده، کجا تحویل دهد. می‌خواهد در جام دوستی ثبت نام کند، پیش چه کسی برود.... و از این دست موارد که اگر لازم می‌دانید، به تفصیل قابل طرح و ارائه است.

 

و نیز جهت حصول اطمینان خاطر، مسئولین امر، حاضر به اضمان تضمین های نظری و عملی مورد نیاز  جهت تامین نظر مدرسه برای جلوگیری از بحران ها و بی نظمی های احتمالی آینده، می‌باشند.

 

نفرمایید که کارشان با یک کمد در راهرو و کامپیوترهای سایت و تلفن دفتر راه می‌افتد. چرا که اگر بناست امکانات این باشد، موبایل بنده و لپ تاپ اخوی و کمد منزل ابوی هم می‌تواند کارشان را راه بیندازد! تازه، دوندگی و منت و مسئولیت و پاسخگویی هم ندارد!

 

 

زیاده عرضی نیست جز آرزوی توفیق روزافزون و عمر با عزت و سلامتی مستمر و نشاط مکرر

برای شما و همه همکاران محترمتان

 

اندکی با تو بگفتم غم دل، ترسیدم

که دل آزرده شوی، ور نه سخن بسیار است

 

محسن حاجی کریمی ساری

دبیر شورای جهادی 86-87

13/8/1386

 

 

 

 

 

رونوشت:

جناب آقای مهندس فوم



1- اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی است                  زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است.

توضیح واضحات عرض می‌کنم که در مدیریت کلاسیک، برنامه ریزی را 8 لایه می‌دانیم. ماموریت (Missionاهداف (Objectivesراهبردها (Strategiesخط مشی ها-سیاست ها (Policiesرویه ها (Proceduresقوانین وقواعد (Rulesبرنامه ها (Programs) و بودجه ها (Budgets).  قاعده این است که این سلسله مراتب از بالا به پایین رعایت شود. ماموریت تبدیل به تعدادی اهداف می‌شود که جهت نیل به آن اهداف استراتژی های سازمان را تدوین می‌کنند و بر مبنای استراتژی ها و .... و در نهایت همه‌ی این ها تبدیل می‌شوند به برنامه ها و به برنامه ها بودجه اختصاص می‌دهند. این است که در دولت هم سازمان برنامه و بودجه خیلی مهم است. آخر خط همه‌ی آن حرف ها تبدیل می‌شود به برنامه و بعد بودجه. البته در همه سازمان ها اینقدر پیچیدگی وجود ندارد و لزومی نیست که همه‌ی این انواع برنامه ها به صورت مکتوب و مدون باشد ولی می‌دانیم که وجود دارد.

2- مثال می‌زنم. سیاست درهای باز، باعث می‌شود که هر کسی بیاید داخل، و این هرج و مرج می‌آفریند. حواسمان نیست که قاعده مدیریت به ما می‌گوید: درهای ما برای کسی باز است که با برنامه است. ما در این جلسات جهادی مان کلی بحث کردیم که باید برویم درون مردم. مدرسه مشکل امنیت داشت و ما هم بچه بودیم و نمی‌شد. ولی ما باید برویم در میان مردم با آن ها نماز بخوانیم و با آن ها باشیم و.... برخی دوستان معترض شدند که اگر بگوییم درها را باز کنید، جمعی برای خوش گذارنی خودشان هم می‌روند دنبال کارهای ناصواب و ... البته این هم بارها اتفاق افتاده است. اما علتش آن سیاست ِدرست نیست. علتش تبدیل نشدن سیاست مزبور به برنامه است. درهای باز برای برنامه های معین.

3 - این بودجه‌ی تخصیص داده شده به سه دوره‌ای که فارغ‌التحصیل شده‌اند چیست؟ چه برنامه‌ای را پیشتبانی می‌کند؟

4- مدیریت فضاهای فیزیکی از عمیق ترین روش های اعمال مدیریت است چرا که اثرش را ناخودآگاه بر مخاطب می‌گذارد. فرودگاه مهرآباد در چشم اغلب مردم ابهت دارد. این ابهت از مدیریت فضای فیزیکی نشات گرفته است. مردم را فضای فیزیکی هدایت می‌کند. کسی گیج نمی‌زند. ساختاری در تخصیص و تعبیه فضاهای فیزیکی ایجاد شده است که کسی اصلا به فکرش نمی‌رسد که مثلا برود ببیند آن طرف‌تر چه خبر است. مبهوت فضا می‌ماند چون یک لحظه هم در موقعیتی که بخواهد تصمیم گیری کند رها نمی‌شود. حتی برای سوار شدن به هواپیما –ولو این که هواپیما نزدیک باشد- او را سوار اتوبوس می‌کنند و تا دم درب هواپیما می‌برند.. این احساس ابهت را در فرودگاه کیش یا مشهد ندارید. چون همان جور پیاده می‌روید سوار می‌شوید. یا در شرکت ها، شما را با فضا هدایت می‌کنند. وارد ورودی می‌شوید. تکلیفتان که معلوم شد، یا بر می‌گردید یا می‌روید در اتاق انتظار میهمان یا اتاق مدیر یا اتاق جلسات. اختیار فضا دست خودت نیست که سرک بکشی به این سو و آن سو. شما ساختار نانوشته و نامرئی را حس می‌کنید. احساس می‌کنید دارید مدیریت می‌شوید. دیده می‌شوید. بارها در سازمان ها و شرکت‌هایی قدم گذاشته‌ایم که نمی‌دانستیم باید کجا برویم. از چه کسی چه چیزی را بپرسیم. این مثال ها را زدم تا معلوم شود اختصاص فضای فیزیکی –هرچند درب آن فضا تا مدت ها بسته بماند و کسی تویش نرود و حتی تحویل هم نشودو فقط سردرش نوشته باشند فارغ‌التحصیل ها- چه اثر مهم و ناخودآگاهی می‌تواند گذاشت. از صدها جلسه و وعده و توافق و حتی بودجه و پول (که در حساب بانکی است و رویت نمی‌شود) موثر‌تر و بُرنده‌تر خواهد بود.

5 - سازمان مردم نهاد! یا همان NGO خودمان!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:28  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  | 

  • حاشیه: خوب است که مواظب لحن هایمان باشیم. حرف مان را رک و محکم بزنیم ولی لحن مان را مواظب باشیم که دیگری را از حرف زدن مانع نشود.
    تا حرف ها و شبهه ها و اعتراضات به صورت دامنه دار طرح نشود٬ مطالب قابل حلاجی شدن و تفکیک شدن و شفاف شدن نیستند. پس بگذاریم دوستان پرشور٬ شوری به بازار آورند و چرخ بر هم زنند و بشورند و بشویند و بکوبند و بگویند.
    ما گرگ باران دیده ایم و کم از این سخنان نگفته ایم و نشنیده ایم. امروز به مقتضای محک تجربه و درس آموزی روزگار است که شر و شورمان خوابیده و نشسته ایم. اگر کسی شر و شوری هم دارد٬ من و شما را نیازی به منع نیست. روزگار خود بهترین معلم است. همانطور که حالی ما کرد٬ حالی بقیه هم می کند. ولی وجود این حرارت را باید غنیمت دانست و مجال داد. بگذارید طرح شود بحث شود بیاید جلوی چشم. برکت دارد. فکرهای نو به بازار می آید. احساس مشارکت را تقویت می کند. احساس مالکیت در جمع٬ سهم داشتن در جمع را در جوانتر ها تقویت می کند. ضمن این که خیلی وقت ها از خیلی مسایل بی دلیل عقب نشسته ایم. پیش فرض هایی برای خودمان در نظر گرفته ایم که شایسته ی مرور شدن اند.
    پس:  ترمز را روزگار خواهد کشید. شما فقط هل بدهید!

بعد از حاشیه:

برخی بر آنند که مهمترین هدف از جهادی خود سازی است.
و چنان چه آقای زرین در وبلاگشان فرموده اند که گندم جهادی٬ خودسازی است و کاه که خود به خود حاصل می شود همانا کارهای عمرانی و .. است که انجام می شود.

باید گفت : شکی نیست.

اصولا هدف از زندگی خودسازی است و انحصاری به جهادی و غیر آن ندارد.
همه ی زندگی ما و تحصیل ما و مشی و مرام ما باید با هدف خودسازی و کسب رضایت پروردگار باشد.
راستی  چرا نمی گوییم مهمترین هدف از جهادی٬ کسب رضایت خداست.
یا صدها هدف دیگر...

***

یک چیزی آقای مطهری فرمودند ذیل آیه ی «من یخرج من بیته مهاجرا الی الله ...» که زیباست.

می فرمود در اسلام ما همواره دو سفر موازی داریم. 
یک سفر مادی و زمینی و یک سفر الهی و معنوی که
این دو در انسان مومن همواره موازی پیش می رود.

 آیه هم صورتش این طوری است که می گوید «کسی که از خانه اش خارج می شود به سوی خدا....»  یعنی مبدا را خاکی و مکانی و ناسوتی گفته و مقصد را سماوی و الهی و ملکوتی.
این معنی اش این نیست که این آقا از خانه اش بیرون آمده و رفته به آسمان.
یا این که در خانه که بوده با خدا نبوده. 

اتفاقا فرد مثلا از متزلش رفته محل کار (الکاد لعیاله٬ کالمجاهد فی سبیل اله).
یا از شهرش رفته به شهری دیگر.

صورت فیزیکی عمل سر جایش هست.

***

آن وقت٬ وقتی سخن از هدف می کنیم٬ یک مقدار این ها با هم قاطی می شود یا قاطی می کنیم!

هدف سماوی ما و الهی ما و درونی ما خودسازی است و کاش خودسازی باشد.

اما این دلیل نمی شود که برنامه ریزی زمینی مان را هوا کنیم و بی خیال شویم.

داشتن یک هدف الهی٬ دلیل نمی شود اهداف خرد و مادی دیگر را کنار بگذاریم.

سیستم عقلایی و دینی٬ در تعیین اهداف معنوی انحصارگرا هست ولی در اهداف مادی اش کثرت زدا نیست. اهداف باید خدایی باشند ولی می توانند و باید متعدد باشند. به طرق مختلف در عالم ماده صورت پذیرند.

 اهداف بلند مدت و میان مدت و کوتاه مدت می تواند و باید وجود داشته باشد.

یک جانبه گرایی و مطلق گرایی چیزی نیست که ما را به نتیجه برساند.

(دیشب ده برابر این٬ چیزی نوشتم که برکت بلاگفا رفت هوا!
من گمان کنم اگر بشود٬ خوب است که برویم روی پرشین بلاگ.)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:37  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  | 

(قسمتی از این یادداشت در کامنت ها اومده بود که به دستور جناب مهندس حاجی کریمی باز نویسی شد.هشدار: اگر شما دوستان ننویسین و خاموشی پیشه کنید همش مجبورید مزخرفات منو بخونیدها... بیدار شید لطفا!)

دغدغه ی من و شما اگه جمع کردن دوستامون در جهادی و خوش گذروندن با اونها باشه یعنی همه چیز رو باختیم! دغدغه ی ما(به نظر من) باید در وهله ی اول ساختن خودمون باشه. خود به خود وقتی کسی از لحاظ روحی قوی شد جاذبه ای ایجاد می کنه که رفیق هایی که باید جمع بشن خودشون جمع میشن. می دونی مثل چی؟ مثل جنگ هشت ساله ی خودمون. امام مگه چه کرد؟ خودشو ساخت. ولی وقتی با دست اشاره می کرد جوونا با سر می رفتن تو شیکم دشمن! این قانون خلقته... حالا شما فکر کن یه جمع ده نفری که خودشونو ساختن! تاثیر اینها روی همدیگه اولا به طور کامل مثبته و دوما بی نهایته! یعنی حضور توی اون جمع باعث نشاط روحی میشه... و حالا این جمع می تونن یه جمع بزرگتر رو رهبری و هدایت کنن. این طوری اولا جمع جهادی هر سال تعدادش بیشتر می شه. دوما هر سال آدم ها بیشتر رشد می کنن. کیه که بدش بیاد!!؟

این طوری که بشه دیگه کسایی که برای اولین بار میان جهادی به جایی که تاثیر بذارن و جمع رو سرد کنن تاثیر می پذیرند و گرم میشن و چه بسا گرم هم بکنن.

در همین راستا من فکر می کنم دوستانی که مسئولیت برنامه ریزی جهادی رو دارن باید تدبیری بیاندیشند که افرادی که به جهادی فارغ التحصیلی میرن و دیگه به یه بلوغ فکری رسیدن در یه جمع آزاد و علمی و جدی به طور مداوم منظم و با برنامه ی قبلی در طول جهادی به مباحثه های علمی-اعتقادی بپردازند. و این بحث ها باید توسط یه آدم عاقل و مقبول و بزرگتر رهبری بشه که به دعوا و مرافع نکشه! برای اون دوستایی که این مطلبو می خونن و می گن تو جو گیری و شادی و نفست از جای گرم بلند میشه و... هم باید بگم جو خودتونو گرفته! اونم جو کسالت و رخوتیه که نمیدونم کی تو بعضی از اقشار دانشجو و دانش آموز به وجود اورده که از مباحث جدی و هدف دار فرار می کنن ولی تا دلتون بخواد می میرن برای دعواهای بی سر و ته و جدل های بی نتیجه.

شک نکنید اگه این مباحث پیش بیاد در مرتبه ی اول همه ازلحاظ فکری رشد می کنن و در درجه ی بعدی اگر واقعا مباحث سیر عاقلانه ای رو طی کنن قابل ارائه نیز هستن!

اینکه می گم جهادی دوباره باید تئوریزه بشه همینه. حالا این یه ایدست که به فکر ناقص و انقص من رسیده. بی شک شما افکار پخته تری دارین...

منتظر راهنمایی هاتون می مونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:30  توسط مجتبی خاکسار (13)  | 

من خواستم رسما به این آقای خاکسار عزیزم خوش آمد بگویم.

آقا طیب الله انفاسکم.

آقا خوش آمدی.

ما یک چنین روح پر شوری را لازم داشتیم.
ما چنین ارواح پر شوری را لازم داریم.

بیشتر بنویس.
توی متن بنویس.
آن نوشته ها ارزشش بیشتر از توی کامنت موندنه!
رفقای دیگرت را هم بیاور وسط.

منتظریم ها.

یا علی.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:12  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  | 

با عرض سلام خدمت همه ی بزرگتر هایم در این وبلاگ شلوغ و پر جمعیت. از اینکه اجازه پیدا کردم در باره ی دغدغه هایم در مورد "جهادی" بنویسم از همه به خصوص بانی وبلاگ تشکر می کنم.

و اما موضوعی که خوشحال می شوم نظر شما را هم درمورد آن بدانم: محور....

من چند روزیست فارغ التحصیل شده ام. روی هم رفته سه جهادی را لمس کرده ام: درمیان - پاتاوه -باغلق. موضوعی که همه بر آن اتفاق نظر دارند و بارها از زبان بزرگتر ها شنیده ایم آن است که ما با ساختن دو سه تا چاردیواری نمی توانیم کمک شایانی به رفع محرومیت در کشور بکنیم. و جمله ای که همیشه قرین این بحث بوده: جهادی جای خود سازیست نه خانه سازی!

می خواهم بگویم که جهادی در ابتدا یک بار تئوریزه شد و بس! یعنی بیست سی سال پیش که من و شما نبودیم اهدافی ترسیم شد و جهادی ای پا گرفت. هیچ کس نمی تواند منکر آن شود که جهادی با آن تعاریف گذشته برای اجرا در نسل امروز جامعه جامه ای کهنه و خاک گرفته و دمده است. تنها اشتراک آدم های گذشته با آدم های امروز آدم بودنشان است. یعنی همه به عنصری به نام جهادی احتیاج دارند تا آدم شوند. یا شاید آدم بمانند.

اما نیاز های مثلا آقا فوم دوره سیزدهی در مفید یک با من خاکسار دوره سیزدهی در مفید دو زمین تا آسمان فرق می کرد. او را ولش می کردی شب را تا صبح با نماز می گذارند و مرا باید به زور بعد از کار متقاعد کنی که نماز اول وقت بخوانم. باید مطلب را گرفته باشید. خوشمان بیاید یا نه نسل ما (حول و حوش ۲۰ ساله ها) به مقدار نسبتا زیادی با معنویات بیگانه افتاده است. یا شاید بهتر باشد بگویم دارد بیگانه میفتد! و این خلا را باید با بازنگری در امثال جهادی جبران کرد.

                                 

                                                      گروه۱(آقا معصومی)-پاتاوه۸۴

باید گفت که اگر جهادی های فعلی رفاقت محور و بازی محور و خوشی محور نباشند در خوش بینانه ترین حالت کار محورند و این یعنی اهداف والای جهادی دارد فراموش می شود و فقط شعارهایی شده برای جلسه توجیهی و جلسه ی پایانی...

اینجاست که بحث محور مطرح می شود. شاید اینکه "معنا محوری" دارد از میان می رود قسمت اعظم آن  متوجه بزرگتر های همراه جمع باشد. وقتی معلم های من دیر به نماز جماعت می رسند و یا دیر از خواب بلند می شوند و یا... چه انتظاری از بچه ها می توان داشت. حتما علل دیگری نیز وجود دارد که از عهده ی این حقیر خارج است. از شما خواهش می کنم در ریشه یابی و پیدا کردن راه حل یاری ام کنید.

البته دید من محدود به جهادی دبیرستان است و نمی توانم در مورد جهادی فارغ التحصیلی نظری بدهم. ولی با توجه به شنیده هایم می توانم بگویم که اگر بدتر نباشد حتما بهتر نیست.

من به عنوان برادر کوچکتر این موضوع را مشکلی مهم دیدم که بهتر بود با شما در میان بگذارم. خوشحال می شوم نظراتتان را بیان بفرمایید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:30  توسط مجتبی خاکسار (13)  | 

سلام.

از حاج والی، به نقل از http://www.razedel.com/vel/2008/05/post_88.html:

«... پنج‌شنبه‌اي كه گذشت سالگرد وفات يا بهتر بگويم شهادت حاج عبدالله والي بود. اصلا اگر حاج والي شهيد نباشد چه كسي شهيد شده؟ با آن همه امراضي كه از بشاگرد به يادگار داشت!!! و مگر بشاگرد رفتنش به حرف امام نبود كه گفته بود برو شايد يكي از ياران امام زمان در آن ديار باشد؟ همين محكم‌ترين گواه بر شهادت بزرگ مردي دارد كه 23 سال عمر خود را وقف بشاگرد نمود و از اين سالها فقط 3سال ايام نوروز را كنار خانواده بود!!!
بله اخوي، الكي نمي‌گويند حاج والي، والي دلهاي جهادگران است. حالا من و تو سه چهار سال عيد را خانه نيستيم ادعايمان گوش افلاك را كر كرده كه بياييد ببينيد هسته اتم را شكافته‌ايم و مجاهدات عظيم كرده‌ايم كه بله ده دوازده روز از سالمان را به هواي دور هم بودن و با رفقا گذراندن جهادي كرده‌ايم، آن هم فقط در اسم.
حاج والي اگر رفت و آن اثر جاودانه را در تاريخ قبيله‌ي آدميان ثبت كرد به خاطر اين بود كه جهاد اكبرش تكميل بود و جهاد اصغر را هم به تمامه ادا نمود و الا ادعاي تو خالي كجا و عمل 23 ساله كجا...
بروبچه‌هاي موسسه جهادي زحمت كشيده‌اند و ويژه‌نامه‌اي براي بشاگرد چاپ كرده‌اند كه مطالبي درخور دارد، مطلب زير به مناسبت سالگرد پرواز حاج والي از آن مجموعه است:

haj vali.gif

در سفري براي شركت در يك سمينار بعد از حدود 24 ساعت رانندگي و جلسات متعدد و خسته كننده‌ي سمينار و بعد هم جمع شدن دور حاجي و احوال‌پرسي و درد دل با او، ساعت شد يك بامداد. به امداد بشاگرد يك اتاق داده بودند ولي در همان طبقه اتاق‌هاي خالي ديگر هم بود. حاجي گفت حقيقتش من "خُرخُر" مي‌كنم! نميذارم بخوابي، برو تو اتاق‌هاي بغلي راحت استراحت كن. گفتم طوري نيست. حاج‌آقا گفت نه برو آنجا راحت‌تري. هنوز خوابم نبرده بود كه گفتم اگر اگر قرار است باز هم صبح زود راه بيفتيم به سمت ميناب با اين وضع خستگي حاجي حتما بايد مرا بيدار كند.
تقريبا سه ربعي گذشته بود، رفتم پشت اتاق حاجي تا برنامه‌ي صبح را هماهنگ كنم كه از لاي در ديدم داره نماز مي‌خونه و با حالي عجيب گريه مي‌كنه؛ 24 ساعت بيدار بود و تقريبا 400 كيلومتر از راه را هم خودش رانندگي كرده بود. خيلي عجيب بود شايد آن شب تا ساعت 2:30 مشغول عبادت بود و من هم مطلب را نتوانستم به او بگويم.
اين ادعا غلط نيست كه در مدت 23 سال بشاگرد اكثر شب‌ها را حاج‌آقا با عبادت گذرانده؛ يك بار كه از او سوال كردم كه نيمه شب غير از نماز شب كه كه زمان زيادي نمي‌گيرد شما چه مي‌كنيد؟
فرمودند تفكر، تفكر به اين كه روزم را چگونه گذراندم و براي روز بعد مي‌بايست چگونه باشم مي‌گفت تفكر سحرگاهي روي نيت تاثير مي‌گذارد، نيت‌ها را اصلاح مي‌كند، آن وقت خداوند خوب نقاط ضعف را آشكار مي‌كند و به مدد زلاليت سحر عمل روز بعد هم زلال مي‌شود.»

خدا بیامرزدمان.
یا علی
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:1  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

اول.

 ممنون از برگزار کنندگان. اگر انتقادی هست به قصد نادیده گرفتن زحمات آن ها نیست. در خوب بودن و لازم بودن و .... این همایش ها شکی نیست.

دوم.

 مهرباران چرا سایت ندارد. چرا جایی نیست که گزارش بدهد. این اولین نقص یک چیزی شبیه به این گروه است. ستادی این چنین اگر فاقد درگاهی برای اطلاع رسانی عمومی باشد، یعنی وجود ندارد. بعدتر خواهم گفت چرا.

سوم.

گروه برگزار کننده ی همایش، اهداف عملی برای خودش تعریف نکرده بود. این یک نقص بزرگ است. که گمان می برم ناشی از نشناختن جایگاه برگزارکنندگان توسط خود برگزار کنندگان است!

یک وقت یک همایش علمی ای یک دانشگاه برگزار می کند برای یک مساله ی ملی یا علمی یا .... یک وقت  سازمان مدیریت مرحوم یک همایش برگزار می کند. یک وقت بنده به عنوان یک علاقمند همایش برگزار می کنم٬ یک وقت یک مسئول و کسی که جایگاه رسمی دارد می خواهد یک کار بکند. و همایش برگزار کند.

این که همین جور این جمعیت را رها کنیم که خودش فکر کند و نظر بدهد و تصمیم بگیرد٬ چیز مطلوبی برای یک چنین همایش سراسری ای که از همه جای کشور جمع شده اند نیست.

این باعث می شود که در نهایت کسانی که شرکت کرده اند٬ احساس کنند که این همایش (جز زیارتش) بار زیادی نداشت. و فایده ای نداشت. و چیزی که فایده نداشته باشد٬ پایدار نمی ماند.

شاید بنده -به هوای امام رضا- سال دیگر هم شرکت بکنم٬ ولی به خاطر این همایش٬ اگر کیفیت اش همین باشد که امسال بود٬ احتمالا شرکت نخواهم کرد.

خلاصه این که ساختار و تکنیک و تنظیم محتوای این همایش جالب نبود. استاندارد نبود. باید تلاشی کرد که اصلاح شود.

چهارم.

گروه هایی که شرکت می کنند٬ چندین دسته اند.

شرکت کنندگان بداهتا به دو گروه کلی جهادی و خیریه تقسیم می شوند.

در مرحله بعد گروه های جهادی چند دسته اند. دانشجویی (در دانشگاه ها تاسیس شده اند) و غیردانشجویی (خارج از دانشگاه تشکیل شده اند و شرکت کنندگانشان دانشجو هستند).

گروه های غیردانشجویی (نظیر ما) معمولا گروه های مسنی هستند که دوران بلوغ را طی کرده اند. ساختار و سازمان دارند. جا افتاده اند و به هر فلاکتی که شده است اردویشان برگزار می شود و تعطیلی ندارد. مشکلاتی که این گروه ها می فهمند و دیده اند و شنیده اند کجا و کسانی که یک سال است چنین گروهی را راه انداخته اند و معلوم هم نیست که چند سال این قصه شان ادامه پیدا کند.

این گروه ها را کنار هم نشاندن٬ کار بدی نیست ولی این ها را سر یک میز نشاندن که تصمیم جمعی برای ساماندهی و سازماندهی گروه های جهادی دانشجویی کشور بگیرند کار عبثی است.

اصلا این گروه ها حرف های همدیگر را نمی فهمند.

گروه کوچکتر نکات ریز گروه بزرگتر را وسواس  و زوائد می بیند. در جایگاه خودش٬ حق هم دارد.

ما یک طرح اولیه بردیم آن جا (عمده اش زحمت آقا مصطفی گازری بود) و ارائه کردیم که رویش بحث بشود. اولا این کار٬ کار ما نبود. ما نباید این کار را می کردیم. این کار گروه برگزار کننده ی همایش بود. آن ها باید یک چیز اولیه را آماده می کردند و می گذاشتند روی میزها. از مدتها قبل حتی. که این جا تصمیم نهایی گرفته شود. (آن هم اگر لازم است. رای عمومی را می خواهی که مشروعیت ببخشی. وقتی نیازی به این مشروعیت عام نداری٬ اصلا رای گیری ات برای چی است؟)

خلاصه آن روز مصطفی رفت ارائه کرد و استقبال هم شد. شب آمدند ساعت ۱۱ نشستند دور هم که راجع به آن بحث شود. بحث های خوبی هم شد و تا ساعت ۲ بامداد هم ادامه یافت. خیلی حرف ها زده شد. فکر ها بیان شد. بحث ها به هم نزدیک شد. دوستان با همدیگر آشنا شدیم. خوب هم بود.

آن جا یکی از بچه های مفید ۱ آمد گفت که ما خیلی اختلاف داریم. در هدف. در اجرا. در انگیزه و اندازه و ... امکان ندارد بتوانیم با هم یکی شویم.

گفتم: این منحصر به این جا نیست. شما گروهی که امسال در شورایتان هستند معلوم نیست با گروهی که سال بعد باشند یکی باشند. شما و ما در گروه هایمان هم با هم اختلاف نظر داریم ولی سفرمان را برگزار می کنیم. خوب هم می شود.

این که ما هدفمان را یکی کنیم یا انگیزه یا ... نه ممکن است نه لازم.

توافق فلسفی با هم کردن٬ نه ممکن است نه لازم است. ولی توافق اجرایی هم ممکن است هم لازم .

 استانداردها را می شود تعیین کرد و باید تعیین کرد.

به هر حال غرض این بود که ما را نشاندن پیش همدیگر خوب است. بد نیست. برای ما بد نیست. ولی من اگر بنا باشد چنین بودجه ای هزینه کنم هیچ وقت این طور هزینه نمی کنم. تا قرون آخرش را با کار کشیدن از شرکت کنندگان٬ زنده می کنم!

دوستان گفتند که هزینه ها زیاد نبوده. نمی شود که نباشد. ممکن است که مهرباران نپرداخته باشد. میهمان شده باشد. ولی میهمان هم بوده باشد٬ برای صاحب خانه که هزینه داشته است. از آسمان که نمی آید.

این است که این هزینه ها باید زنده شود. باید خیلی تمهید از قبلش کرد.

برداشت شخصی بنده این بود که هدف از برگزاری این همایش٬ -برای برگزارکنندگان- همانا برگزار کردن همایش بود. و این چیز بدی است.

ربطی هم به شخص خاصی ندارد. گمان بنده این است که علت کم تجربگی دوستان است که اگر به ایشان تذکر داده شود حتما اصلاح خواهد شد و بهبود خواهد یافت.

 

ادامه ی این مطلب در ذهن حقیر حاوی پیشنهاداتی بود که تلاش می کرد بیان کند که ستادی شبیه به این ستاد چه کارهایی می تواند و باید بکند.

که اگر خدا خواست٬ در قالب دیگری عرضه خواهد شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:45  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  | 

سلام.

در ادامۀ مباحث مربوط به بررسی جهادی ۸۷،
به ذهنم رسید که دربارۀ جلسات صحبت کنیم.

ظاهراً در این اردو سه جلسۀ رسمی در ابتدا، وسط و انتهای اردو برگزار شده
که متأسفانه این حقیر تنها در جلسۀ میانی حاضر بودم.

قبل اردو هم یک جلسۀ پیش مسافرت برگزار شد.
بیشترش را من در ذهن ندارم.

حال به توصیۀ جناب ظفری بنده در متن چیزی اضافه نمی کنم
مگر آنچه مسئولین اردو بخواهند.
پس دربارۀ جلسات جهادی ۸۷ بگویید آنچه دلتان می خواهد.

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:58  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

سلام.

بنیاد مهر باران در معاونت دانشجویی جهاد دانشگاهی٬ محلی است که چند سالی است تلاش می کند گروه های جهادی دانشجویی را دور هم جمع کند و آن ها را با هم آشنا کند و امکان اشتراک گذاردن ایده ها را فراهم کند و ...

نشست سالانه ی امسال که سومین نشست هم هست٬ در مشهد مقدس برگزار خواهد شد.

از ۱۰ ام تا ۱۲ ام اردیبهشت در محل هتل شیراز مشهد!

-اگر خدا بخواهد- این کمترین به همراه مصطفی گازری عزیز فردا ظهر عازم مشهد مقدس خواهیم شد.

گزارشات تفضیلی از حاصل این سفر را متعاقبا تقدیم خواهیم کرد.

* ضمنا ما دو نفر طی یک فرآیند دموکراتیک (یا لااقل شبه دموکراتیک) برای شرکت در این مراسم انتخاب شده ایم. محض اطلاع!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  | 

سلام،

اگر قراره در مورد مسافرت مسايلي اعصاب و روان من رو رنده بكنه، دليلي نداره بقيه ازش خبر نداشته باشن!

1- ما بدون اسم نوشتيم، اما اگر طلبه‌ايد كه اسم تو مطالب باشه من راحت‌تر هم هستم.

2- لطف بكنيد شفاف‌تر از اين چيزي كه هست، جمله زير را بيان كنيد:

"بعد از غروب آفتاب كسي اجازه خروج از اردوگاه را ندارد" اگر كسي اينجا ابهامي مي‌بينه كه به پيچوندن قضيه منجر مي‌شه ما رو هم روشن كنه. روش برخورد با قانون بحثه نه نقضش!

3- مخفي بودن مسايل مالي از خصوصيات اين مباحث است. من هم وقت و حوصله ندارم براي هر كسي كه از راه رسيد توضيح بدم تو مسافرت چه خبر بوده. من طبق شماره‌هاي 3 و 5 از بند 3-2 اساسنامه موظف به پاسخگويي به شورا هستم كه در اين بندها هم هيچ حرفي از مسايل مالي به ميان نيامده و فقط از عبارات "گزارش مقطعي پيشرفت" و "پاسخگويي در قبال مسئوليت‌هاي گروه اجرايي" آمده است. انشاءالله سال ديگه مسئول اردو جوري انتخاب مي‌شه كه همه بهش حداقل اعتماد رو داشته باشن، چه مالي، چه عقلي و چه اخلاقي!

4- روش‌هاي كمك به اردو مشخص بود، حداقل اگر به سابقه همين وبلاگ مراجعه كنيد چندين بار ليست نيازمندي‌هاي اردو را مي‌بينيد. از آدم‌هايي هم كه خيلي از مشكلات اردو رو رفع كردن مي‌تونين بپرسين. اگر اين بين از كسي به صورت خاص كمك‌خواهي نشده، همه دليل شفاف بودن يا نبودن موضوعات نيازمند به كمك نبوده و نيست. مثلاً آقاي مسيح‌تهراني دوبار به صورت طولاني در مورد انتخاب محل كار با من صحبت كرد. وقتي هم كه مشكلي حل شد احتياجي به اعلام مجدد ندارد چون آن مشكل حل شده است!

5- خدا ببخشه!، اما عذرخواهي كسي الآن به درد من نمي‌خوره، مهم ا