تبليغاتX
تاملاتی در باب سفر جهادی

تاملاتی در باب سفر جهادی

وقتی همه با من هم‌عقیده می‌شوند ، تازه احساس می‌كنم كه اشتباه كرده ام ...

سلام، دوباره و باز هم به همه!

اولاً كه خاكسار خيلي باحاله، خودم چاكرشم، درش شكي نيست.

ثانياً از مسافرت نيم فارغلي تابستان تازه برگشتيم، جاي همه خالي، خيلي حال داد.

ثالثاً چرا بهمون بر مي‌خوره مگه ما درگير اين سندرمه‌ايم كه واكنش نشون مي‌ديم. بهترين راه حل براي مخالفت با آقاي خاكسار، همون‌طور كه خودشم كد داده، عدم نشان دادن حتي يك عكس‌العمل به نوشتش بود كه خوب اين طوري نشد. خودمونيم راست ميگه‌ها!

رابعاً حضرت مسيح عزيز من راست گفته بود كه مي‌رم ريگان، البته تا يزد رفتم اما به دليل ايجاد نقض فني در موتور هواپيما در حالي كه همراه مجيد خان عابديني بوديم بازم برگشتيم تهران. بعدشم نشد برم. الآنم دارم سعي مي‌كنم برم، اگر قبل از سربازي بشه!

مي‌گم شما هم شانس نداشتين‌ها، موتور هواپيما خراب شد، من سالم برگشتم، دلم براي همه‌تون هم مي‌سوزه هم تنگ مي‌شه، اجالتاً اين رو لطفاً به حساب خداحافظي سربازي بگذارين تا ببينيم چي‌مي‌شه! يا علي!

پي‌نويس:

فقط يادتون باشه دوباره مثل اين مدت كه من نبودم توي وبلاگ و گروپ به هم نپرين، وظيفه گاز گرفتنِ هم رو فقط به من بسپارين و در كنار هم از زندگي لذت ببرين!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:42  توسط مصطفی گازری (7)  | 

سلام.

دوست بزرگواری فرموده بود که "هیشکی دیگه نیست تو این وبلاگ مطلب بنویسه....!؟!"
ما جسارت کردیم و دست به صفحه کلید بردیم.

۱- اون چیزی که من رو بشدت متأثر کرده اینه که
شورای جهادی نمی خواد حداقل آخرین وظیفه اش رو انجام بده؟

ان شاءالله رئیس با یه مشت قصه های قشنگ از مکه بیاد،
بقیه دوستان هم به فکر بیفتن؛
البته اگه درگیر جهادی مدرسه و فارغلهاش نیستن،
یا اگه می تونن زحمت بکشن دودره بازی هاشون رو گردن هم نندازن.

خدا بخیر بگذرونه.

۲- ظاهراً مصطفی خان گازری عازم ریگان هستند؛
خدا قوت. ان شاءالله کارها خوب پیش بره.
شرمنده ایم که لیاقت کمک نداریم.

یاعلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:5  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

تازگی ها خیلی ها چیزهای جالبی می گن. منظورم از خیلی ها فارغ التحصیل هاست!

جالب ترینش این بود: "بچه ها وقتی فارغ التحصیل می شن کلی مغرور می شن! بیشترشون حداقل یکی دو سالی باد دارن... کلهم فک می کنن تو همه چی سرن. واسه همه شاخ و شونه می کشن. کاری هم به بزرگی و کوچیکیش ندارن. طول میکشه تا سر عقل بیان. بعضیاشون تا وقتی دانشجو هستن یه همچین حسی دارن..."

بعد با خودم فکر کردم. مثال های جالبی به ذهنم خطور کرد!

مثلا اولین مشهد فارغلی ای که رفتیم. رفتار بچه ها اشباع شده بود از سکنات متکبرانه. در خیابان و بازار و حرم و... . وقتی با کسی حرف می زدن فکر می کردن (شاید هم فکر می کردیم) آخر عالمن! یعنی تهشن و ته تر از آنها نیست.

بعد بیشتر که فکر کردم یاد این وبلاگ(عظم الله اجور اصحابه) افتادم. یاد آن روزی که من با همه ی خامی و خلوصم نوشتم: "شنیده ام که جهادی دانش آموزی بهتر از جهادی فارغ التحصیلیست" و فردایش بهت زده شدم وقتی نظرات را خواندم که بعضی منفعلانه برخورد کرده بودند و بی آنکه بپرسند از که شنیدی و اصلا این دو آیا قابل مقایسه هستند و اینکه اصلا از چه نظر بهتر است و... گفته بودند نه! الا و بلا این که تو می گویی مفت است و از سر بی تجربگی است و مگر تو جهادی ما را دیده ای و مال ما بهتر است و همین!

چند روزی این جملات را بالا و پایین کردم. باز خوانی کردم. با چند نفر سرش بحث کردم. (شاید آنهای که این نظر ها را داده بودند فکر نمی کردند نظرشان برایم انقدر مهم باشد ولی...) وخلاصه به خودم گفتم: و ما ادرک مالتکبر!؟ انظر نفسک و الذین کانوا بین یدیک... هذا التکبر الذی کنت فی تعقیبه!

و این طور شد که نمونه ای ملموس تر یافتم از سندروم تکبر فارغلی.

............پس نویــس............

با خودم گفتم اگه این ها را بنویسم همون ها که قبلا شاکی شده بودن باز شاکی می شن و میان تو شیکمم! باز گفتم نه بابا رفیقیم با هم. انتقاده دیگه. باز دیدم نه یه عده حتما شاکی میشن! باز به خودم گفتم: خب اگه بگن عجیبم نیست. همون غرور خودمونه... بذار بگن تا از دانشگاه هم فارغل بشن. خندیدم و نوشتم...

......................................

والحمد لله رب العالمین

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 6:6  توسط مجتبی خاکسار (13)  |