آیا خانم ها می توانند بیایند جهادی؟
آیا خانم های متاهل می توانند؟
آیا خانم های غیر متاهل نمی توانند؟
آیا درست است؟
آیا حرف زدن در این باره درست است؟
آیا بی ادبی نیست؟
آیا باعث کدورت های بی جا نمی شود؟
آیا جهادی دکان یا دستک ماست؟
آیا ما می توانیم تعیین کنیم که چه کسی بیاید و چه کسی نیاید؟
آیا ما می توانیم تصویب کنیم که چه کسی بیاید و چه کسی نیاید؟
اگر همه ی ما اجماع کردیم که یک نفر نیاید٬ اجماع ما حق ایجاد می کند؟
آیا چارچوبی وجود دارد؟
یا ما خودمان آن چارچوب را تعیین می کنیم؟
یا هر دو؟
آیا ما می توانیم بگوییم شما بیا به هیئت امام حسین و شما نیا؟
آیا ما چنین حقی برای خود قایلیم؟
آیا ما به خود حق می دهیم که جلوی ورود یک عده مشتاق را
به هیئت امام حسین بگیریم؟
اگر هیئت نبود و پارتی یا یک جشن تولد بود یک بحثی بود.
اگر اردوی کیش بود٬ یک بحثی بود.
ولی جهادی آیا یک اردوی کیش یا مشهد یا شمال است؟
***
من این که کسی بایستد دم درب وردی یک هیئت
و به خودش جرات بدهد بگوید کی بیاید تو و کی نیاید تو٬
یا این که اعضای هیئت باید تصمیم بگیرند٬
یا .....
مخالفم.
اصلا به نظرم خیلی عجیب است.
خیلی دور از ادب است.
خیلی جرات و جسارت ( ِ بی ادبانه) می خواند.
اصلا٬ نفهمیدن ماجرا است.
وقتی سخن از یک کار ارزشی این جوری است٬
-مانند هیئت یا جهادی-
کسی حق ندارد از این حرف ها بزند.
هر کسی می آید قدمش سر چشم است.
عین همه ی آن ها که ۱۰ سال هم آمده اند محترم و عزیز است.
اتفاقا آن ۱۰ ساله ها باید میهمان داری کنند.
باید خودشان را میزبان بدانند.
باید خودشان را موظف به خدمت گذاری بدانند.
یک جوانی که تازه می آید توی هیئت٬
دلش می خواهد منبری را ببیند٬
جایش افتاده پشت ستون٬
قدیمی ها٬ بچه هیئتی ها٬
جایشان را اگر بهتر باشد٬ می دهند به این ها که تازه آمده اند.
معرفت دارند.
مرام دارند.
میزبانی می کنند.
نه این که رو تُرُش کنند و مُهمَل ببافند.
درب هیئت هم خیلی وقت ها بسته می شود.
ولی نه این طوری.
هیئت که از جمعیت پر بشود٬
میزبان خجالت زده و مودبانه عذر می خواهد.
آن وقت درب هیئت را می بندند.
می گوید ببخشید. جا نداریم و بیش از این توانمان نیست.
هیئت که جا نداشته باشد٬ قسمت زنانه نداشته باشد٬
میزبان خجالت زده و مودبانه عذر می خواهد.
می گوید ببخشید.شرمنده ایم. جا نداریم.
انشاءالله سال آینده سعی می کنیم زنانه هم راه بیندازیم.
غذا که تمام بشود٬
میزبان خجالت زده و مودبانه عذر می خواهد.
می گوید شرمنده ایم. نتوانستیم از مهمان امام حسین بهتر از این پذیرایی کنیم.
انشاءالله بعدا جبران می کنیم.
نه این که رو ترش کند!
که آی تو چرا اصلا می خواهی بیایی هیئت.
تو اصلا انگیزه ات چیست؟
اصلا ببینیم این اعضای هیئت تو را می پذیرند یا نه!
مورد پذیرش جمع هستی یا نه!
واکنش های جمع را در مورد تو بررسی کنیم ببینیم چه می شود!
این ها به کسی ربطی ندارد.
من می گویم ما اگر کسی را همراه نمی آوریم٬
باید عذر خواه ِنداشتن امکاناتمان باشیم.
نه این که طلبکار شویم.
و به خود جرات بدهیم بگوییم تو حق آمدن نداشتی!
یعنی به خودمان حق ندهیم حکم صادر کنیم.
بلکه بگوییم نتوانستیم شرایطش را مهیا کنیم.
این خیلی فرق می کند.
من جدا عذر می خواهم از آن خواهر محترمم که چیزی از سر دلسوزی نوشتند٬
و دوستان این گونه برخورد کردند.
من فکر می کنم اصلا فلسفه و هدف را گم کرده ایم٬
اگر به این نوع برخوردها معتقد باشیم
یا فکر کنیم این گونه برخوردهایمان درست است.
این طور باید و نباید کردن٬ یعنی چه؟
من و شما کی هستیم که بخواهیم باید و نباید بگذاریم؟
یادم نمی رود!
ما سال ۸۰ کسی از عزیزان را در اردو همراه داشتیم٬
که یک رکعت نماز نخواند.
ای بسا کسی متوجه این نشد.
ولی لحظات آخر سفر در قطار مرا کشید یک گوشه٬
و ساعتی با هم گپ زدیم.
این مطلب را هم خودش به من گفت.
و حرف هایی میانمان رد و بدل شد٬
و مواردی در آن ساعات آخر و خستگی شدید٬
طرح شد که برای من به کل آن سفر می ارزید.
چه کسی می داند که چه اتفاقاتی قرار است بیفتد.
برادر من! حساب خدا با حساب من و تو فرق دارد.
خلاصه بگویم که:
تنگ نظری واقعا بلای جان چنین حرکات ارزشمندی است.
ویران گر است.
و باید به شدت از آن پرهیز کرد.
***
غرض این گله بود که
این حرف ها چیست؟
از کجا در آمده است؟
لااقل این جهادی که من می شناسم
و به آن جهادی می گویم
این حرف ها تویش نیست.
شاید دیگری را چیز دیگری مراد باشد.
قدم او هم سر چشم!
بگوید٬
ولی خود جمع نخواهد گذاشت که جریان کلی جمع٬ تنگ نظرانه پیش برود.
یا حق!