تبليغاتX
تاملاتی در باب سفر جهادی

تاملاتی در باب سفر جهادی

وقتی همه با من هم‌عقیده می‌شوند ، تازه احساس می‌كنم كه اشتباه كرده ام ...

سلام.

از حاج والی، به نقل از http://www.razedel.com/vel/2008/05/post_88.html:

«... پنج‌شنبه‌اي كه گذشت سالگرد وفات يا بهتر بگويم شهادت حاج عبدالله والي بود. اصلا اگر حاج والي شهيد نباشد چه كسي شهيد شده؟ با آن همه امراضي كه از بشاگرد به يادگار داشت!!! و مگر بشاگرد رفتنش به حرف امام نبود كه گفته بود برو شايد يكي از ياران امام زمان در آن ديار باشد؟ همين محكم‌ترين گواه بر شهادت بزرگ مردي دارد كه 23 سال عمر خود را وقف بشاگرد نمود و از اين سالها فقط 3سال ايام نوروز را كنار خانواده بود!!!
بله اخوي، الكي نمي‌گويند حاج والي، والي دلهاي جهادگران است. حالا من و تو سه چهار سال عيد را خانه نيستيم ادعايمان گوش افلاك را كر كرده كه بياييد ببينيد هسته اتم را شكافته‌ايم و مجاهدات عظيم كرده‌ايم كه بله ده دوازده روز از سالمان را به هواي دور هم بودن و با رفقا گذراندن جهادي كرده‌ايم، آن هم فقط در اسم.
حاج والي اگر رفت و آن اثر جاودانه را در تاريخ قبيله‌ي آدميان ثبت كرد به خاطر اين بود كه جهاد اكبرش تكميل بود و جهاد اصغر را هم به تمامه ادا نمود و الا ادعاي تو خالي كجا و عمل 23 ساله كجا...
بروبچه‌هاي موسسه جهادي زحمت كشيده‌اند و ويژه‌نامه‌اي براي بشاگرد چاپ كرده‌اند كه مطالبي درخور دارد، مطلب زير به مناسبت سالگرد پرواز حاج والي از آن مجموعه است:

haj vali.gif

در سفري براي شركت در يك سمينار بعد از حدود 24 ساعت رانندگي و جلسات متعدد و خسته كننده‌ي سمينار و بعد هم جمع شدن دور حاجي و احوال‌پرسي و درد دل با او، ساعت شد يك بامداد. به امداد بشاگرد يك اتاق داده بودند ولي در همان طبقه اتاق‌هاي خالي ديگر هم بود. حاجي گفت حقيقتش من "خُرخُر" مي‌كنم! نميذارم بخوابي، برو تو اتاق‌هاي بغلي راحت استراحت كن. گفتم طوري نيست. حاج‌آقا گفت نه برو آنجا راحت‌تري. هنوز خوابم نبرده بود كه گفتم اگر اگر قرار است باز هم صبح زود راه بيفتيم به سمت ميناب با اين وضع خستگي حاجي حتما بايد مرا بيدار كند.
تقريبا سه ربعي گذشته بود، رفتم پشت اتاق حاجي تا برنامه‌ي صبح را هماهنگ كنم كه از لاي در ديدم داره نماز مي‌خونه و با حالي عجيب گريه مي‌كنه؛ 24 ساعت بيدار بود و تقريبا 400 كيلومتر از راه را هم خودش رانندگي كرده بود. خيلي عجيب بود شايد آن شب تا ساعت 2:30 مشغول عبادت بود و من هم مطلب را نتوانستم به او بگويم.
اين ادعا غلط نيست كه در مدت 23 سال بشاگرد اكثر شب‌ها را حاج‌آقا با عبادت گذرانده؛ يك بار كه از او سوال كردم كه نيمه شب غير از نماز شب كه كه زمان زيادي نمي‌گيرد شما چه مي‌كنيد؟
فرمودند تفكر، تفكر به اين كه روزم را چگونه گذراندم و براي روز بعد مي‌بايست چگونه باشم مي‌گفت تفكر سحرگاهي روي نيت تاثير مي‌گذارد، نيت‌ها را اصلاح مي‌كند، آن وقت خداوند خوب نقاط ضعف را آشكار مي‌كند و به مدد زلاليت سحر عمل روز بعد هم زلال مي‌شود.»

خدا بیامرزدمان.
یا علی
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:1  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

از قدیم گفته اند:
کلام٬ یجر الکلام

سخن٬ سخن می آورد.

ظاهرا باید سکوت را هم اضافه کنیم که

سکوت٬ سکوت می آورد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 8:32  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  | 

سلام
آقا من رفتم جهادي ...
خداحافظ ... شايد براي آخرين بار ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 9:53  توسط امیرحسین موسوی محمدی (4)  | 

امروز بعد از ظهر، تلويزيون يك برنامه مستند از يك مسافرت جهادي نشون داد ... دلتنگي ضربدر 2 ...
هر چند ظاهر يك برنامه تلويزيوني نيم ساعته، نمي تواند ملاك كاملي براي قضاوت باشد اما اي كاش فضاي جهادي ما هم مثل همين جهادي (لااقل از ديد تلويزيون) مي بود ...

روزها مي گذرند ... اما ثانيه، ثانيه ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:42  توسط امیرحسین موسوی محمدی (4)  | 

يكي از عناوين موضوعي كه محسن گذاشته، "دل نامه" است... و اين يك دل نامه ...
اين روزها هيچ كس نيست كه سراغي از من و پستها و كامنتهايم بگيرد ... من هستم و پستها و كامنتهايم ... از اين دلي تر نمي توان نوشت ...
هيچ وقت اين تجربه را نداشتم كه بچه ها در جهادي باشند و من تهران ... نوروز 1375 شبانكاره بوشهر، نوروز 1376گناوه، نوروز 1377 قلعه گنج، نوروز 1378كرج (درسي)، نوروز 1379 نرماشير بم، نوروز 1380 نرماشير بم، نوروز 1381 نرماشير بم، نوروز 1382 ميناب، نوروز 1383 اهرم بوشهر، نوروز 1384تنگه ارم بوشهر، نوروزه 1385 سرخس و حالا در آستانه نوروز 1386... تنها در تهران ...
در اين مدت كوتاه چندين بار با رضا و مصطفي و محسن (البته من داشتم با رضا حرف مي زدم كه گوشي را گرفت!) تلفني صحبت كردم. حتي با مسعود مسيح تهراني و ايوب بهراميان در جهادي زرند هم حرف زدم ...
براي دلخوشي ديشب تا ساعت 12:30 شب با اخلاقي و ازوجي و دستمالچيان، كمكها و اجناس را بار كاميون كرديم ... ولي ...
اي كاش جمع ما جمعي بود كه امثال من را تنها نمي گذاشت ... من قبول ندارم كه من جمع را ترك كردم ... اين جمع بود كه من و خيلي هاي ديگر را مجبور به ترك كرد ...
ديشب مهدي رجبيه زنگ زد ... او هم مجبور به ترك شده ... و او هم دلتنگ ...
اي كاش ...
الآن تلفني با رضا كه حرف زدم، ظاهراً بچه ها دور هم بودند ... اي كاش ... اي كاش مي فهميدند حرف من و ما چيست ... نه اين كه هيچ كس نداند، اما خيلي ها نمي دانند و يا برايشان نمي صرفد كه بدانند ...
بگذريم ...
ظاهراً مشكل آجر حل شده ... اي كاش مشكل من هم همين آجرها بودند ...
البته شايد در نرفتن من هم خيري بوده ... آقا محسن از پشت تلفن و از راه دور تهديد به بعضي امور مي كرد، واي به وقتي كه دستش به من مي رسيد ... دنيا برعكس شده است !!!
از ماجراهاي مجيد تقوي و مهدي اخگري هم چيزي نمي نويسم !!!
چيزي براي نوشتن نيست ... و كسي هم براي خواندن ... هر چند كه طي چند روز آينده كه محسن و بقيه برگردند شايد نگاهي بكنند ... ولي چه فايده كه كسي امروز درد مرا نمي فهمد ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:26  توسط امیرحسین موسوی محمدی (4)  |