تبليغاتX
تاملاتی در باب سفر جهادی

تاملاتی در باب سفر جهادی

وقتی همه با من هم‌عقیده می‌شوند ، تازه احساس می‌كنم كه اشتباه كرده ام ...

سلام به همه،

اسفند ۸۳ بود و جهادی دشتستان بوشهر؛
تو راه اهواز یزد از شیراز می گذشتیم،
از بچه ها که خداحافظی می کردم گفتن کجا میری؟
گفتم برازجان؛
چون نمی دونستن جهادی چیه!
الآن همون بچه ها جهادی راه می اندازن و ما نمی دونم جهادی چیه!

ظهر رسیدم جهاد تنگ ارم،
حسابی تحویلم گرفتن؛
کباب حسابی خوردیم و راه افتادم تو روستا.
عجب دشتستانی!

عصر رئیس جهاد اومد سر وقتم که چه نشستی،
تیمتون باخت!
نگو باز هم اس اس سوتی داده بود و
تو جام حذفی دقیقاً همون روز از شاهین بوشهر باخته بود.

از نماز مسجد که برگشتم
نگهبان های جهاد دوره ام کردن که رفقات دارن میان،
تو دلم براشون دعا کردم که شاید عقلشون برگرده سرجاش!
آخه کدوم اتوبوسی ۷۰تا آدمو ۳،۴ ساعته ۱۰۰۰ کیلومتر راه می بره!

اما داستان زیبای تنهایی تنگ وقتی تموم شد
که همۀ ۷۰نفر چند دقیقه بعد یکی یکی اومدن به روبوسی!
خدا نسل هواپیما رو از کرۀ خاکی برداره!

- - - - - - - - - - - - - -
پی نوشت:
بی ربط تر از این خاطره پیدا نکردم بنویسم؛
فکر کنم جهادی چند ساعتی میشه که رئیس پیدا کرده (البته امیدوارم) و از شر شورای بی مصرف(!) نجات پیدا کرده. گفتم قبل از شروع مرحلۀ جدید یه آنتراکی باشه!

یا علی      

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:22  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

 

   روز اول عید کار تعطیل بود ولی یه مشکل بزرگ بود و اون هم سرشهردار بودن من بود ؛ یعنی خواب بی خواب ! این رو از اول اردو می دونستم .

   تا سال تحویل قرار بود بزنیم و برقصیم ولی یهو نفهمیدیم چی شد آهنگ شد شجریان ، در عرض 3 سوت اطراف کنده ای که به زور نفت هم باز فقط دود می کرد ، خالی شد ، الان اگه امیر رهبر حرف منو می شنید می گفت خب این هم سیاست های دخول اردو بود !!

   ارگ جدید رو بعد از 12 سال خوب ساخته بودن واقعا قشتگ شده بود ، علی شفیعی برای شام چه شلوغی کرد به خاطر سوتی خودش و مصطفی ، یعنی اینا یه آمار درست از تعداد بچه ها نداشتن ؟!

   دوم عید یه دفعه اردوگاه خالی از سکنه شد خلوت شد به قول میثم اخراجی ها رفتن البته خیلی های دیگه هم رفتن تعداد کمی هم اومدن دیگه هر جا پام رو می گذاشتم دهی نمی دیدم !! مخصوصا اون علی غلامی گنده رو ! بابا ظریف ! گفتم ظریف یاد موکت ظریف مصور افتادم مخصوصا لوله شدش ( فیلتر می شویم !)

   دوباره میرم نقشه برداری جای احمد بهرامیان علی قباحی اومده و جای علی کره ای که برگشته عباس جدیدی که اومده ، اومده ، منم که همچنان جای نوید که البته حالا دیگه برگشته و علی شمس و مهدی ابراهیم هم که بودن و هستن .

   سر کار یکی از اهالی چیزی بهم گفت که کلی مشغولم کرد ، گفت میاین اینجا چی عایدتون میشه ؟ احساس کردم کم اوردم هیچ وقت اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم .( این اتفاق رو بعدا توو پایانی هم گفتم )

   تا غروب سر کار موندیم  آخراش مصطفی هم که اومده بود دنبالمون هم بود کلی هم تیکه بارش کردم مخصوصا که حسابی هم خسته یود کیف اذیت کردنش بیشتر بود ! نمی دونم چرا دعوامون نشد ؟! معمولا اینجاها دیگه کمه کم یه دادی می زد .

   توو برگشت دیگه شهادت طلب های گروه مسجد رو هم  ندیدیم ، شام و نهار یکی شد تف به ریا .

   روز سوم عید دوباره میرم گروه مسجد ، گروه متحول شده به غیر از محمد ابطحی و کوروش به نظرم بقیه جدید بودن اکثر بچه ها مال همون گروه دیوارچینی مدرسه بودن هر 3 تا نویز هم بودن محمد ترکابادی نویز 9 مچمد جواد رحیمی نویز 10 و امیرسرخوش نویز دائم ، مصیبت ، جوان ، پرکار و متاسفانه دابل مثبت 11 تا 3 و نیم کار کردیم و بعدش علی شفیعی  اومد و یه راست بچه ها رو برد سر کار اصلیمون مدرسه که آجر خالی کنیم ، وقتی رسیدیم یه نگاهی به بار آجر انداختم و بدون هرگونه عذاب وجدانی کار رو پیچوندم و برگشتم اردوگاه به همراه محمد که عذاب وجدان داشت !

   روز چهارم نوروز روزی که فرهنگ منطقه آباد شد .

   از روز اول اردو علاقمند بودم که هر طور شده حداقل یک روز برم فرهنگی ، چون از فرهنگی سال سوم مدرسه خاطره داشتم و بارها بهش فکر کرده بودم و کاملا هم با این نظریه که فرهنگی یعنی آموزش احکام و قرآن و خدا ، پیغمبر مخالف بودم ، اون هم به صورت آموزش مستقیم ، پارسال هم ( که با تلاش محمد ومن برای اولین بار کار فرهنگی توو جهادی فارغلی شروع شد و ترکابادی و مهدی ابراهیم هم خیلی کمک کردن ) که فرصت نشد برم فرهنگی و امسال باید می رفتم که اتفاقا قسمت شد و با یار غار در خدمت محسن الماسی بودیم ، قصه ی اون روز مفصله و تایپش واسه بعدها ولی حالا حالا ها باید رو بحث فرهنگی کار کنیم و گسترشش بدیم مخصوصا که اگر قرار باشه خانم ها باز هم بیایند که کارشون هم با کار فرهنگی تعریف میشه . خلاصه اینکه این فرهنگی اصلا ایده آل نیست .

   خواستم برم حموم که از بوی گند نجات پیدا کنم که گفتن آبی که تا دیروز به زور گرم می شد جوشه ! پس برای دوش تا بعد از شام هم بوی خوش خدمت را تحمل کردم !!

   کم کم من هم داشتم به عارضه ی بیرون روی روان از ناحیه ی مقعد دچار می شدم ! از لا به لای حرف ها هم شنیدم که روز آخر می خوان برن پخش هدایا پس صبح روز آخر خودم رو به مریضی زدم و گوشه ای خوابیدم ولی در کمال تعجب بدون آزار و اذیت حتی علی شفیعی ( چون برگشته بود ! ) ساعت 10 با چشم های پف کرده پا شدم و دیدم بابا هر کی که به یه بهانه ای پیچونده !

   هدایا رو بار زدیم و قرار شد مصطفی عقابی موقع رفتن ، خبرم کنه ، منم لباس پوشیدم و منتظر بودم که فهمیدم رفتن !

   شب فرماندار و بخشدار و هزار تا دیگه اومده بودن مثلا بدرقه بعدش هم شام و بعد هم جلسه ی بی رمق پایانی دو تا چیزی که می خواستم بگم رو یادم رفت یکی تشکر از بچه های شهرداری خودم بود و اون یکی هم تشکر ویژه از سجاد خانی بود ، که خب یادم رفت دیگه .

   صبح وسایل رو جمع کردیم و با همون اتوبوس نارنجی شرکت واحد با همون راننده همیشگیش رفتیم یه راست کرمان یه سری از بچه ها هم که به سرکردگی طه معلوم نبود چه غلطی می کردن بعدا با سواری اومدن وهمون 4 و 50 دقیقه به سمت تهران با قطار درجه ۱ حرکت نمودیم .

   توو قطار حرف زیاد بود و تا پاسی از شب گل واژه های آخر در جریان ، تا نماز صبح یه بار کل اردو رو دوره کردم و بعدش خوابیدم .

   7 ونیم رسیدیم تهران اصلا این بوی دود یه چیز دیگس ! اکثرا اسهال می باشند ، از این روبوسی های الکی باز هم هست ، یه دربست و خونه  ، مامان و بابام دارن صبحانه می خورند ، به پسر جهادگرشون خوش آمد میگن ولی من میرم می خوابم تا آخرین خوابی که واقعا خوابه رو ببینم که رفت تا یه ساله دیگه .

      جهاد اکبر سخت تر شروع شد زندگی ادامه دارد .

                                                                         پـــــــــــا یــــــــــا ن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:31  توسط محمد هادی ملک (8)  | 

 

  به نام خدا

  این پست خلاصه ای از نوشته های تایپ شده ام هستش که خودش خلاصه ای از خاطرات نوشته شده در جهادی بود    ................     چه زود ۱۶ روز گذشت . نه ؟

    

    3 و نیم میرسم راه آهن ولی خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم 4 و 50 شد و کوروش جا موند !

  شب 4شنبه سوری کوروش بهم زنگ زده بود بهش گفتم توو وبلاک و گروپ یه مطلب بفرسته که آقا کسی جا نمونه ها چون سابقه نداشته توو مفید حرکت قطار رو فقط نیم ساعت قبل از حرکت اعلام کنند ! که انفاقا اومده بود بچه ها رو غیرتی کنه که نوشته بود ببینید کی جا می مونه ؟ که اتفاقا همه هم دیدن کی جا موند !!

  توو قطار بر خلاف اکثر شب های قطاری ام خوابیدم و صبح ساعت 7 رسیدیم کرمان و 8 رفتیم بم با قطار و از بم هم با 2 تا اتوبوس رفتیم ریگان مدرسه ی راهنمایی پسرانه شبانه روزی خاتم الانبیا .

  توو جلسه معارفه یه تیکه رو مصطفی گازری رفتم تا امنیت جانی ام تا آخر اردو تهدید بشه !! آخه نمی دونید که چقدر حرصش رو در اوردن مزه میده .

  شنبه 26 اسفند روز اول کاری 

 

  لیست رو که رو دیوار میزنن اسم خودم رو نفر دوم گروه مسجد بعد از محسن حاجی کریمی می بینم ، وای نه ! نکنه میخوان من رو مسئول گروه کنن ، اما نه به خود محسن میگن مسئول گروه وایسا .

  سر کار که می رسیم سیمان نیست و خیلی راحت محسن کار رو تعطیل کرد و به گردش تفریحی در نخلستان  ها و شنزارهای مجاور مشغول می شویم ، تفریحی که واقعا از کار سخت تر بود .

  شب 28 صفر بود و طبیعتا فرداش 28 صفر .

  روز دوم گروه ها کلا عوض شده بود و کوروش هم اومد گروه ما و با یه سری توافقات قرار شد محسن که اون روز سرشهردار بود به جای کوروش یکی دیگه رو بذاره توو اردوگاه در عوض کوروش هم بذاره ما تفریحمون رو بکنیم !!

  تا 9 و نیم دیگه همه چی آماده بود و مثل اینکه باید کار می کردیم .

  آخر کار حالم گرفته شد و روز سوم حال کردم برم دیوارچینی مدرسه ، روزی که واقعا حال داد ، از دوره ی 5 تا 11 توو گروه بودن و خیلی چیزا یاد گرفتم و واسم خاطره شد .

  شب با اینکه اردو هنوز نصفه نشده بود ولی جلسه ی میانی گذاشتن نمی دونم چرا همه فکر می کردن من می خوام یه چیز مهم بگم یا حداقل انتظار داشتن ؟ ولی میرحامد اسدی حرفش بترکون اون شب بود .

  30 صفر هم سر کار رفتیم و این بار من با بروبچ نقشه برداری رقتم که نقشه بردارم ، جای نوید رفتم که حالش خوب نبود .

  اتفاقای بد کم کم داشت شروع می شد .

  من توو این چند سال خواسته یا ناخواسته تبدیل به عنصری شده بودم که بالاخره خیلی از مسائل خوب و بد رو زودتر می فهمیدم حتی قبل از اتفاق افتادنشون چیزی که اصلا دوست ندارم ولی خب وارد این بازی شدم و نمی تونم بذارم خیلی اتفاق های ناروا پیش بیاد.

  مسافرت به نیمه رسید .......

  سـال نو مبارک 

 پ.ن.۱. ایشالا بقیش توو پست بعدی

 پ.ن.۲.اگه اسمی اومده فقط شفاف سازی بوده همین !

راسنی از آقا محسن هم بابت دعوت غافلگیرانه ممنون

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 5:15  توسط محمد هادی ملک (8)  | 

این حقیر چند روزی که در خدمت دوستان بودیم٬
سعی کردیم که از چند نفر از رفقا که دم دست مبارکمان بودند٬
موضوعی بسازیم برای نگاشتن یک تذکره تو مایه‌های تذکرةالاولیا.

آن ها را به تدریج در این وبلاگ درج خواهم کرد.

فقط چند تذکر:

اولا.
فضای صمیمی اردو و شرایط خاص، باعث شده است بعضی تعابیر و مسایل مطرح شود٬
که در شرایط دیگر و زندگی روزمره‌ی من و شما مطرح نمی گردد.

هنگام مطالعه شرایط را -به عنوان یک پارامتر موثر- باید در نظر داشته باشیم.

کسی که در سفر نبوده٬
من را نمی شناسد یا آن دوستی که موضوع تذکره است را نمی شناسد٬
و شرایط را نمی شناسد٬
قاعدتا نباید به خودش حق قضاوت کردن و حکم صادر کردن بدهد!

ولی این را می پذیرم که ممکن است به مذاقش خوش نیاید.

ثانیا.
به علت همین ملاحظات فوق الذکر٬
تذکره ها را به صورت ادامه‌ی مطلب درج خواهیم کرد.
نه مثل پست های رسمی وبلاگ٬ در متن.

یا حق!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 21:22  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  | 

سلام.

اول نفر که از اردو بازگشت شبیری عزیز بود.
متاسفانه با خبر بسیار بدی مواجه شد و به تهران باز گشت.
ابوالزوجه ی ایشان مرحوم شدند.

خدا ایشان را رحمت کناد.
ما را هم در مصیبت خود و خانواده شریک بدانید جناب شبیری.

دوم نفر نیز این کمترین است.
از جهادی برای خانواده ام گلویی خسته و گرفته
-که توان حرف زدن ندارد- آورده ام.

و مشتی خاطره ی شیرین و تلخ.

به بم که رسیدم و به اولین سوپر که به چشمم خورد وارد شدم.

رفتم یک رانی هلو با یک شکلات مارس خریدم و نوش جان کردم.

انگار بعد از سالها محرومیت
به گوشه ای از تمدن جدید رسیده باشم.

نمی دانید چقدر مزه داد.
چیزهایی که اغلب مزه‌ی چندانی نمی دهند.

تازه من سه-چهار روز بیشتر درجهادی نمانده بودم.

با اینکه مکان های بسیاری برای جهادی رفته بودیم
که ای بسا مردم آن ها محروم تر از این منطقه بوده اند ولی همواره امکانات وتدارکات خود اردو
خوب بوده است و کافی.

این جا خودمان هم بسیار در مضیقه بودیم.
این ربطی به تلاش مسئولین ندارد.
و من از ایشان تشکر می کنم.
دستشان درد نکند.

ولی منطقه یک نوع محرومیت خاص داشت.

در این باره بیشتر خواهم نوشت.

عجالتا دست علی به همراهتان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9:18  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  |