تبليغاتX
تاملاتی در باب سفر جهادی

تاملاتی در باب سفر جهادی

وقتی همه با من هم‌عقیده می‌شوند ، تازه احساس می‌كنم كه اشتباه كرده ام ...

سلام.

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد        عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

جهادی شانسی است برای تجربه آنچه در مواقع عادی انجامش سخت است؛
و این از فواید هجرت است.

جهادی یه نوع زندگی دیگره،
نه فقط یک کار خارج از زندگی عادی.

بیاییم در جهادی خوب زیستن را تجربه کنیم.
----------------------------------------------------

«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ
هر كس كار شايسته‏اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن‏، در حالى كه مؤمن است‏،

 

فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً
او را به حياتى پاك زنده مى‏داريم‏؛

 

وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ»
و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند، خواهيم داد.

(النحل آيه 97)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 8:51  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

سلام.

یه بار دیگه داره پا میده که بریم جهادی.

یه بار دیگه می تونیم نیت کنیم
و همت.

یه بار دیگه می تونیم کارگاه محاسبۀ نفس رو پاس کنیم.

یه بار دیگه می تونیم ۵ وعده نماز جماعت و ۳ وعده نماز اول وقت فضیلت بخونیم.

یه بار دیگه می تونیم بجز از راه زبون گناه نکنیم.

یه بار دیگه می تونیم اصلاً گناه نکنیم.

هجرت فرصت خوبیه، اگه مرد جهاد نفس باشیم.

یا حسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:37  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

سلام.
بالاخره داریم می ریم جهادی.

برای منی که دو ساله از جهادی خودمون دور بودم
همه حسی داره برام بیدار میشه.

خاطرات خوب، دوستان، اتفاقات بد، ضدحال ها.

از اولین ساعت جهادی فارغلی
که تو مینی بوس نشسته بودیم و مهدی حسینمردی(2) بهمون می گفت دوره 5ی سال صفری
تا اومدن رضا براتی(1) تو کوپه مون
تا برگۀ قوانینی که مجید تقوی(3) داد دستمون پرش کنیم.
اشعار درهم و برهم امیر جوادزاده(3) (خدا پدرش رو بیامرزه)
کار کنار علی اکبر(4)
پیش نمازی علی اکبر خودمون
درس خوندن های شبانه
شعرهای مخصوص امیر رهبر(2)
پینگ پونگ بازی کردن با حلیمی اصل و حنیف صمدی(4)
کیف انگلیسی دیدن با تلویزیون 14 اینچ پربرفک
فوتبال های ارگ جدید و ابراهیم خسرو تاج(3)
ظرف شستن کنار مجتبی موحدی مرام(3)
گرم گرفتن همراه احتیاط با رضا بهزادان(2)
تحلیل فیلم ماتریکس رضا عطایی(2)
تئاتر بنان و حاجی کریمی ما
کار کردن مجید عابدینی مون
آبیاری مهدی محمدی ما
هیئت شبانه با چاشنی گعده
شعرهای پشت وانت روح الله جلیلی(3)
خاطرات مفید امین موسوی(1)
ارتباط ناکام با داداشش (محمود (1)) که هیچ وقت گرم نشد
تراکتور سواری با حمید مصطفایی(2) و پوریان(3)
سال تحویل با انبوه توشۀ آجیل و شیرینی اشتراکی که از خونه آورده بودیم
بی سروصدایی علیرضا حیدری مون.
نمی دونم علیرضا سخی و حسین حکمیان ما هم بودن یا نه.

آنقدر یادم هست که 30تا بودیم و الان چندتاییشون یادم نیست.
ولی اردو بود آن سال.

جهادی

جهادی نقطۀ عطف بود و هست؛
اگر بخواهیم در جهادی جور دیگری غیر از خواست دلمان باشیم.

جهادی جهادی است هنوز
اگر مردانه باشیم.
یا حسین
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 2:35  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

سلام،

وبلاگ «نیک شهر» را دیده اید؟ یکی از مناطق احتمالاً محروم سیستان.
آقای حسین صادقی اونجا می نویسه که نمی دونم یه مسئول علاقه منده یا یه فرد عادی.

یه سری آمار گذاشتن دربارۀ آموزش و بهداشت؛
خلاصه اش اینه که در زمینۀ تعداد دانش آموز و تعداد مراکز آموزشی شهرستان طی هفت سال حدود 60درصد رشد داشته، اما در زمینۀ کادر آموزشی 31درصد افت!
همین طور در زمینۀ سرانۀ تخت بیمارستانی به جمعیت 44درصد رشد داشته اند ولی سرانۀ پزشک به جمعیتشان 16درصد افت!

این حقیر کامنت گذاشته بودم که به نظرتان راه حلش چیه. این هم جواب ایشون:
»
آقا مسعود عزیز پرسیده بودید که چرا با وجود افزایش کمی مراکز درمانی چرا تعداد نیروی انسانی کاهش یافته است؟ به نظرم عدم توسعه یافتگی؛ نبود امنیت شغلی؛ پایین بودن سطح درآمد؛ تمایل به داشتن امکانات و رفاه بیشتر و ... باعث خروج سرمایه های انسانی از این شهر و هجوم آنها به کلان شهرها شده است.

اگر تمرکز سرمایه علم و امکانات وجود نداشت و این موارد در تمامی شهرستانها در اختیار عموم بود شاید شاهد این قضیه نبودیم.

از طرفی حس خدمت به همشهریان و کمک به آنها برای رفع مشکلاتشان می تواند راه گشا باشد به شرطی که این حس را تقویت کنیم.
اگر هر کس به جای اینکه فقط به فکر خودش باشد و بخواهد به اصطلاح گلیم خود را از آب بیرون بکشد قدری هم به همسایگان و همشهریان خود خدمت کند شاهد هجوم سرمایه های انسانی و مالی به کلان شهرها نبودیم.

باید ایران را بسازیم؛ چاره ای نداریم که تلاش کنیم و این تلاش باید از شهرستانهای محروم آغاز گردد؛ هرچند سخت است اما غیرممکن نیست. ما همه ایرانی هستیم«.

یا علی


- - - - - - - - - - - -
پ.ن: این هم یه مطلب دیگه از همون جا:
«بله متاسفانه این آمار واقعی هستند!
در سال ۸۲ هیچ روستایی تلفن ثابت نداشته است

به نظرم امکانات کم و محرومیت شدید و نیز تعداد خانوار کم در هر روستا و گاه زندگی در نقاط دورافتاده و فاقد راه دسترسی خدمات رسانی به این روستاها را مشکل کرده است و فقط شاید افراد یا مراکز خاصی به تلفن ثابت دسترسی داشته باشند.

شاید حالا می فهمیم که نیاز به چه کار بزرگی داریم برای آبادانی ایران. آری آبادانی مناطق محروم خواه نیکشهر خواه هرجای دیگر منجر به آبادانی ایران میشود و در این راه نباید فقط منتظر دولت بود؛ بلکه در حد توان خود و هر کاری که فکر میکند در آبادانی کشور تاثیر گذار است باید انجام دهد حتی اگر این کار سواد یاد دادن به یک نفر روستایی باشد...

همه باید دست به دست هم بدهیم؛ نگوییم این کارها کوچک است یا فایده ندارد یا دولت باید کاری بکند؛ همه و همه باید کمک کنیم؛ مهم نیست کار ما کوچک است یا بزرگ؛ مهم این است که کاری انجام دهیم...»

این هم نقشه اش:


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:36  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

در این نوشتار در صدد طرح دلایلی کاملا مادی با دیدگاهی ماتریالیستی٬
و بدون توجه به انگیزه های الهی و معنوی این اردوی جهادی هستم.

غرضم ترویج این نگاه نیست.
ولی بیان این نکته است که مسافرت جهادی با دیدی غیر جهادی و غیر اسلامی
و انگیزه های غیر دینی نیز
یک چیز ارزشمندی است که در خور توجه و شایسته‌ی شرکت جستن است.

***

درس خواندن در مدارسی مانند مدرسه‌ی مفید
چیزی شبیه درس خواندن در دانشگاه پرینستون می ماند!

درسی که در پرینستون یا هاروارد می دهند شاید
خیلی با درسی که در دانشگاه های دیگر دنیا می دهند توفیر نداشته باشد.
ولی شما در پرینستون با حلقه ی بزرگی از آدم های موفقی روبرو هستی که با ملاک های مادی٬
سرشان به تنشان می ارزد.

وارد شدن به هاروارد نیازمند قدرت است.
مالی٬ سیاسی٬ علمی و استعدادی و ....

و وقتی در چنین دانشگاه یا مدرسه‌ای درس می خوانی٬
می توانی بگویی در یک گروه دستچین شده و زبده از نخبگان جامعه قرار داری.

ماجرا این است که
شما با قشری خاص از جامعه سر و کار خواهی داشت که
نوعا از قشرهای رده بالای جامعه محسوب می شوند.
چه فرهنگی٬ چه سیاسی و چه مالی.

اغلب خانواده هایی به دنبال ثبت نام در این نوع از مدارس هستند که
-لااقل با ملاک های مادی-
سرشان به تنشان می ارزد.
کسانی بوده اند که دغدغه ی تربیت صحیح فرزندشان را داشته اند و تلاش کرده اند
آن فرزند در یک موقعیت خوب قرار بگیرد.
و از این لحاظ از خواص جامعه اند.

این مطلب برای ما نوید بخش یک چیز مهم است:

سرمایه‌ی اجتماعی
(Social Capital+)

سرمایه‌ی اجتماعی هر فرد 
مزیت ناشی از جایگاهی است که فرد در ساختار ارتباطاتش دارد.

این سرمایه می تواند بسیار بسیار مهم باشد
و در عمل بسیار بیش از سرمایه‌ي مالی کارکرد داشته باشد. 

بیل گیتس فرقش با برنامه نویسان دیگر چه بود؟

هاروارد بیزنس ریویو یک مقاله ی در مورد شبکه های اجتماعی داشت که جواب این سوال را داشت.
(در این باره در وبلاگ خودم نوشته ام.این جا+)
از دید اجتماعی٬
فرقش در داشتن مادری بود که در یک انجمن خیریه عضویت فعال داشت
و در آن انجمن یکی از مدیران IBM حضور داشت و سفارش بیل عزیزش را به ایشان کرده بود و الخ.

آن مقاله‌ی اچ بی آر (هاروارد بیزنس ریویو) می گوید
شما باید شبکه‌ی اطرافت را هوشمندانه انتخاب کنی.
شبکه‌ی اجتماعی شما یعنی قدرت شما.

چیزی که در بازار به آن -با اندکی تسامح- اعتبار٬
در پیمانکاری به آن تیم٬
در بازاریابی به آن رابطه و لینک می گوییم.

این ها همه به نوعی سرمایه ی اجتماعی هست و همه اش نیست.

آن مقاله این طور شروع می شود.
خبر حمله‌ی شمالی ها به جنوبی ها را در جنگ های داخلی ایالات متحده٬
دو نفر پیک بودند که رسانیدند.
یکی در یکی از اشعار بزرگ نامش ماندگار شد و تبدیل به شخصیتی جاودانه گردید٬
و دیگری را جز بعضی مورخین نمی شناسند.

این دو یک خبر را به دو نقطه -که اهمیت یکسان برایشان داشت- بردند.

فرق در شبکه ی اطراف آن دو است.
تحقیق ها نشان داد آن آقا که جاودانه شد شبکه ی قوی داشت.
و به آن شبکه خبر را رسانید و همان شب انفجار خبری رخ داد.
و دیگری نه.
کاری از پیش نبرد!

به هر حال٬
جمعی به نام جمع بچه های مدرسه ی مفید٬
هر چند جمعی نیست که وجود خارجی مشخصی داشته باشد٬
ولی یک چیز باارزش است.

یک جمع پر از پتانسیل است.

یک شبکه‌ی بسیار پرارزش است.(یا می تواند باشد)

دکتر میرزایی حرف خوبی می زد.
می گفت آدمی که از ارتباطاتش و آدم هایی که می شناسد و می توانند به او کمک کنند٬
استفاده نکند هیچ فرقی بایک بی عرضه که هیچ کس را نمی شناسد نخواهد داشت.

و چه جایی بهتر از سفر برای به دست آوردن شناخت.
برای به دست آوردن صمیمت و همدلی.
برای یافتن افراد به درد بخور.

در جمع مفید٬ خاصه آن ها که جهادی رو هستند٬
آدمی که سرش به تنش نیرزد پیدا نمی شود.

سفر جهادی یک فرصت عالی است برای یافتن و شناختن و تمرین کردن.

شما در جهادی با انواع و اقسام بچه ها در انواع و اقسام رشته ها 
که در انواع واقسام شهرها و انواع و اقسام دانشگاه ها درس می خوانند
یا در انواع و اقسام مشاغل مشغول به کارند همسفر می شوید.

این معنی اش حجم وسیعی از اطلاعات به درد بخور و مفید و غیرمفید است
که می تواند روزی به کار بیاید.

تجربه را گفته اند که دو گونه است.
مستقیم و غیر مستقیم.
مستقیم آن است که دست خودت سوخته باشد!
غیر مستقیم آن است که دست رفیقت سوخته باشد!
از تجربه‌ی او استفاده کنی.

این ها نگاه هایی است که باید وجود داشته باشد و ای بسا وجود هم دارد.

****

نکته‌ی دیگر درباره‌ی جهانگردی در بطن اردوی جهادی است.

جدا سفر های جهادی خوش می گذرد.
هم وقتی دوز معنویت سفر بالاست.
هم وقتی دوز معنویت سفر پایین است.

به هر حال خوش می گذرد.

جهان گردی است.
دیدن نقاط مختلف کشور است.

کسب تجربه است.

وقتی می روی جهادی
حرف های زیادی برای زدن پیدا می کنی.
در مورد نقاط بسیاری از کشور می توانی حرف بزنی.

خیلی جاها را خیلی افراد ندیده اند.
اگر هم دیده اند توریست بوده اند. توریست کلاسیک.
شناختشان از یک شهر این سه نقطه است:
هتل و رستوران و اماکن دیدنی.

ولی وقتی می روی یکی دو هفته جایی زندگی می کنی٬
مشاهداتی می کنی و
حرف هایی برای زدن می یابی که در چنته ی دیگری پیدا نمی شود.

اصلا دیدن مردم خودش یک لطف و صفایی دارد.
کلی حال می دهد هم کلام شدن با مردم و دیدن و شنیدنشان.

این ها قیمتی است.
و به واقع گیر خیلی ها نمی آید.

حواشی جذابی اند این حواشی سفر.

رفته بودیم کلاله٬
روز بازدید مارا بردند مادام(پیرزنی امریکایی) که اسب پرورش می داد را دیدیم
و از کنار دیوار بزرگ باستانی رد شدیم.
رفتیم در یک عروسی محلی و مهمان شدیم.
چقدر جالب بود و چقدر ما آن را توانستیم برای دیگران تعریف کنیم!!

یا وقتی رفته بودیم صحنه.
همبرگر را با یک حالت استادانه ای می گفتند: هَمبر!
چنانچه ما خیال کردیم عنقریب مرحوم مکدونالد از جیب حضرتشان بیرون می جهد.
سر آخر دیدیم دور نان لواش پیچیدند و گفتند بفرمایید.
کلی خندیدیم.

یا وقتی رفته بودیم....

این ها تجربیات نابی است که عمدتا گیر یک توریست کلاسیک نمی آید.

 این ها هم بعدها به درد من و تو خواهد خورد.

این چند مورد انگیزه های مادی را می خواستم جلوی چشم شما بگذارم.

انگیزه های معنوی که خود دنیایی دیگر است.

قندانتان پر از قند!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 10:28  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  | 

سلام
مدتي است به اين فكر افتادم كه واقعاً چند نفر و چه كساني اين وبلاگ را پيگيري مي كنند؟ آيا كنتور وبلاگ فقط مراجعه هاي من و چند نفر نويسنده ديگر را مي شمارد؟
لطفاً هر كسي اين پست را مي خواند، با ذكر نام و دوره يك كامنت بگذارد تا خيلي چيزها مشخص شود...
از دوستان نويسنده هم خواهش مي كنم كه چند روزي پست جديد نگذارند تا اين پست در صدر باشد و نديدن اين پست، بهانه و توجيه ايجاد نكند.
ممنون ...
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 16:0  توسط امیرحسین موسوی محمدی (4)  | 

سلام،

یه مطلب باحال از خانه (مهدی خلجی، از پیشکسوتهای جهادی مفید پایین):

 

به اين كلمه (خاک صحنه) خيلي اعتقاد دارم

هر چند خيليها اعتقاد نداشته باشن.

 

يادمه يكي از كارگردانا تو يه برنامه تلويزيوني ميگفت:

مشكل ما دوربين ديجيتاله كه همه رو زود كارگردان ميكنه

 ديگه آدما خاك صحنه نميخورن...

 

و من امسال اومدم تو اردو

چون به خاك صحنه خيلي احتياج دارم.

ميام تا از صادق شهرستاني ياد بگيرم چجوري ملات بزنم

از ممد اكبري ياد بگيرم كه انرژي مثبت بدم

و از رامين اينو كه اگه فكر كردم طرف درست ميگه قبول كنم

 از ممد صادقي اينو كه حتي به ۲ دقيقه اهميت بدم

 و از محمود پاليزبان  بيخيال شدن رو

و از مهدي رجب و دكتر اينكه باز بيام بدون اين كه كسي بدونه من كيم

 

هنوز دارم با حديث آقا كريم بين دو نماز حال ميكنم

هنوز بايد خاك صحنه بخورم

ولي حيف چه زود دير ميشه

 

یا علی                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:36  توسط مسعود مسیح تهرانی (5)  | 

به نظر من خیلی خیلی شبیه است.
وجه شبه میان جهادی و هیئت امام حسین خیلی زیاد است.

هردو کارهایی هستند خداپسندانه و جمعی.
که در آن ها جهاد هست٬ تلاش هست٬
حرکتی برای خداست و منافع مادی اش ملاک نیست٬
برای همه‌ی افراد و آحاد پیرامون آن‌ها٬
اعم از شرکت کننده و دست اندرکاران و مردم محل برگزاری و ... خیر و نیکی و برکت دارد.
هر دو محل هایی برای خودسازی و رشد معنوی هستند.
محلی برای یافتن و آزمودن دوست های خوب هستند.
و .....

گمان نمی کنم کسی با این قیاس مخالفتی داشته باشد.
آن ها هم که مخالفند٬ -به گمان من- مخالف این قیاس نیستند.
مخالفتشان را با یک چیز دیگر٬ این جوری ابراز می کنند.

شاید این جوک مشهور٬ وجه اعتراض این دوستان را بهتر بیان کند:

«
روزی ناکسی دست ناکس دیگری را گرفت و برد مهدیه!
گفتند خجالت بکش مرد حسابی!!
گفت: خودتان گفته اید: مکان مهدیه تهران!!
»

مشکل در قیاس هیئت و جهادی نیست.

مساله آن است که گاهی بعضی ممکن است بیایند مهدیه برای کاری دیگر!
اشتباه گرفته اند دیگر!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:39  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  | 

اداره‌ی یک سازمان غیرانتفاعی کار بسیار پیچیده ای است.

مثل ساختن خانه بدون ملات می ماند.

انتفاع و سود٬
ملات یک سازمان است.
و آدم ها٬ آجرهای آن سازمان.

***

جهادی یک کار غیر انتفاعی است.

ملاتش پول و سود نیست.
ولی علاقه و عشق است
و گرایشات مذهبی است
و دوستی‌ها است .

این ها ملات های خوبی هستند.
ولی اداره کردن چنین جمعیتی بسیار مشکل است.

مثل ساختن خانه با سنگ است.
با سنگ که خانه می سازی٬
هر سنگی یک جوری است.
هر کدام برای خودشان یک سایزی هستند.
یک جور ناهمواری هایی رویشان هست.

وقتی یک شرکت می زنی.
وقتی یک کار تجاری می کنی٬
اعضای گروه، آجرند.
با همه یک شکل برخورد می کنی.
یک ملات هم می کشی روی همه شان
و سازمانت را برپا می کنی.

آدم ها را در قالب فیش حقوقی شان می بینی.
این بی رحمی ِیک سازمان انتفاعی است.

اگر فلان کسی که قرار بود گزارش تهیه کند٬
مستندات تحویل بدهد٬
کارش را تحویل نداد٬
شما اهرم های زیادی داری که فشار بیاوری.
از کسر حقوق گرفته تا اخراج و حتی شکایت و ....

ولی در یک کار شبیه کار جهادی٬
این طور نمی شود برخورد کرد.

اصلا راحت نیست.
ماهیتش این طوری است.

شما نه قراردادی داری با بچه هایی که می آیند.
نه حق دستور دادنی.
نه از چارت سازمان خبری است.
نه از سلسله مراتب.

اگر سلسله مراتبی هم رعایت می شود٬
از باب ادب و احترام و مرام است.
کوچکتر به بزرگتر احترام می گذارد.


یک کسی که کاری قبول کرد٬
اگر انجامش ندهد٬
کاری نمی توانی بکنی.

اهرم مسئولین برای اجرایی کردن برنامه های جمع٬
تعهدات اخلاقی خود بچه هاست.

فکر آخر کار را باید هنگام واگذاری مسئولیت بکنی.
از همان اول کار را به کسی بدهی که پای کار ایستاده است.
قبلا آزمایشش را پس داده است.
آدمی است که نسبت به مسئولیتی که قبول کرده٬ متعهد است.
این کار در جمع کوچکی مثل ما٬
 با سابقه‌ی رفاقت طولانی٬ که شناخت بین دوستان وجود دارد٬ امری ممکن است.

نباید بگذاری کسی سنگ بزرگ بردارد.

از قدیم گفته اند«سنگ بزرگ نشانه‌ی نزدن است.»

کار را باید تقسیم کرد.

یک اصل در مدیریت هست که بسیاری معتقدند
مهمترین کار مدیریت یعنی همین ضرب المثل مشهور انگلیسی:
Devide and conquer
تفرقه بینداز و حکومت کن!

مدیر کسی است که کار ها را تقسیم می کند٬
تکه تکه می کند٬
و بعد جمعش می کند.
یک پارچه اش می کند.

کار ِ تقسیم شده
هر چند ممکن است کیفیت اش٬
به اندازه ی وقتی که یک نفر صدر و ذیل قضیه را جمع کند نشود٬
و یک‌پارچه نباشد٬
ولی در نهایت با یک مجموعه‌ی کار انجام شده و غیر یک‌پارچه و بعضا نامنظم روبروییم.
به جای این‌که با یک توده کار انجام نشده روبرو باشیم.
که برای یک‌پارچه سازی اش می توان یک نفر دیگر را گذاشت که انجام بدهد.

یک مثال واضح اش قضیه‌ی این گزارشات سال قبل است.

***

آغاز یک پرانتز وسط بحث:

(

اولا. من خودم در ریز قضایا نبوده ام که نظر صریح دهم.
شکایات بچه ها از مسئول مربوطه را درگروپ دیدم.
آن بنده خدا هم دفاعی نکرده که بتوان قضاوتی به دست داد.
و یک طرفه هم نمی توان به قاضی رفت.

ثانیا. با فرض درست بودن فرمایشات کوروش و سرشار و ....
ومقصر بودن آقای اخلاقی٬
این گونه برخورد کردن را نمی پسندم.
اگر کار ایشان خوب نبوده٬ 
این عکس العمل دوستان هم خوب و اخلاقی نیست.

آورده اند كه قديم نديم ها٬
يك روزي يك آدم كريمي -سوار بر اسب- داشته از يك بيابان برهوت مي گذشته٬
يك پياده‌ی تشنه و خاك آلود و زار را سر راهش ميبيند.
نگه مي دارد ، آبش مي دهد و سوارش مي كند.
ميانه راه٬ مسافر٬ نامردي اش گل مي كند و مرد كريم را از روي اسب پائين مي اندازد و مي رود.
همين جور كه مي تازد با صداي فرياد بلند مرد درنگ مي كند.
مرد صدايش مي كند و مي گويد:
«حالا كه داري مي بري مركب و مال مرا٬ ولي قول بده اين ماجرا را پيش كسي تعريف نكني...
اگر رازدار باشي٬ مال و مركب من حلالت!
من نمي خواهم راه و رسم معرفت بربيفتد و ديگر هيچ سواري هيچ پياده اي را درنيابد!»

 درست است که کار ایشان خوب نبود٬
کاش قول نمی داد٬ و اگر قول داد به قولش عمل می کرد.
ولی این برخورد آقایان هم چندان جالب نیست.

باعث می شود راه و رسم معرفت بربیفتد.
دیگر کسی پا پیش نگذارد.

)

پایان پرانتز مذکور!

***

چنان چه واضح است٬
منافعی که نگهدارنده در چنین سازمان هایی هستند٬
(ملات مزبور)
نه موازین مادی٬
که مواردی نظیر دوستی و مروت و مردانگی و هم‌نوع دوستی و غیره هستند.

منافع معنوی هستند.

در چنین چارچوبی٬
شما کافی است عزت نفس یک نفر را خدشه دار کنی٬
به یک نفر توهین کنی٬
با یک نفر تند حرف بزنی و بهش بر بخورد٬
و چیزهایی از این دست که لطمات معنوی اند٬
به راحتی آن منافع معنوی برای فرد مذکور تحت الشعاع قرار می گیرد.

و آن ملات از بین می رود.
یا کم رنگ می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:37  توسط محسن حاجی کریمی ساری (5)  |