در این نوشتار در صدد طرح دلایلی کاملا مادی با دیدگاهی ماتریالیستی٬
و بدون توجه به انگیزه های الهی و معنوی این اردوی جهادی هستم.
غرضم ترویج این نگاه نیست.
ولی بیان این نکته است که مسافرت جهادی با دیدی غیر جهادی و غیر اسلامی
و انگیزه های غیر دینی نیز
یک چیز ارزشمندی است که در خور توجه و شایستهی شرکت جستن است.
***
درس خواندن در مدارسی مانند مدرسهی مفید
چیزی شبیه درس خواندن در دانشگاه پرینستون می ماند!
درسی که در پرینستون یا هاروارد می دهند شاید
خیلی با درسی که در دانشگاه های دیگر دنیا می دهند توفیر نداشته باشد.
ولی شما در پرینستون با حلقه ی بزرگی از آدم های موفقی روبرو هستی که با ملاک های مادی٬
سرشان به تنشان می ارزد.
وارد شدن به هاروارد نیازمند قدرت است.
مالی٬ سیاسی٬ علمی و استعدادی و ....
و وقتی در چنین دانشگاه یا مدرسهای درس می خوانی٬
می توانی بگویی در یک گروه دستچین شده و زبده از نخبگان جامعه قرار داری.
ماجرا این است که
شما با قشری خاص از جامعه سر و کار خواهی داشت که
نوعا از قشرهای رده بالای جامعه محسوب می شوند.
چه فرهنگی٬ چه سیاسی و چه مالی.
اغلب خانواده هایی به دنبال ثبت نام در این نوع از مدارس هستند که
-لااقل با ملاک های مادی-
سرشان به تنشان می ارزد.
کسانی بوده اند که دغدغه ی تربیت صحیح فرزندشان را داشته اند و تلاش کرده اند
آن فرزند در یک موقعیت خوب قرار بگیرد.
و از این لحاظ از خواص جامعه اند.
این مطلب برای ما نوید بخش یک چیز مهم است:
سرمایهی اجتماعی
(Social Capital+)
سرمایهی اجتماعی هر فرد
مزیت ناشی از جایگاهی است که فرد در ساختار ارتباطاتش دارد.
این سرمایه می تواند بسیار بسیار مهم باشد
و در عمل بسیار بیش از سرمایهي مالی کارکرد داشته باشد.
بیل گیتس فرقش با برنامه نویسان دیگر چه بود؟
هاروارد بیزنس ریویو یک مقاله ی در مورد شبکه های اجتماعی داشت که جواب این سوال را داشت.
(در این باره در وبلاگ خودم نوشته ام.این جا+)
از دید اجتماعی٬
فرقش در داشتن مادری بود که در یک انجمن خیریه عضویت فعال داشت
و در آن انجمن یکی از مدیران IBM حضور داشت و سفارش بیل عزیزش را به ایشان کرده بود و الخ.
آن مقالهی اچ بی آر (هاروارد بیزنس ریویو) می گوید
شما باید شبکهی اطرافت را هوشمندانه انتخاب کنی.
شبکهی اجتماعی شما یعنی قدرت شما.
چیزی که در بازار به آن -با اندکی تسامح- اعتبار٬
در پیمانکاری به آن تیم٬
در بازاریابی به آن رابطه و لینک می گوییم.
این ها همه به نوعی سرمایه ی اجتماعی هست و همه اش نیست.
آن مقاله این طور شروع می شود.
خبر حملهی شمالی ها به جنوبی ها را در جنگ های داخلی ایالات متحده٬
دو نفر پیک بودند که رسانیدند.
یکی در یکی از اشعار بزرگ نامش ماندگار شد و تبدیل به شخصیتی جاودانه گردید٬
و دیگری را جز بعضی مورخین نمی شناسند.
این دو یک خبر را به دو نقطه -که اهمیت یکسان برایشان داشت- بردند.
فرق در شبکه ی اطراف آن دو است.
تحقیق ها نشان داد آن آقا که جاودانه شد شبکه ی قوی داشت.
و به آن شبکه خبر را رسانید و همان شب انفجار خبری رخ داد.
و دیگری نه.
کاری از پیش نبرد!
به هر حال٬
جمعی به نام جمع بچه های مدرسه ی مفید٬
هر چند جمعی نیست که وجود خارجی مشخصی داشته باشد٬
ولی یک چیز باارزش است.
یک جمع پر از پتانسیل است.
یک شبکهی بسیار پرارزش است.(یا می تواند باشد)
دکتر میرزایی حرف خوبی می زد.
می گفت آدمی که از ارتباطاتش و آدم هایی که می شناسد و می توانند به او کمک کنند٬
استفاده نکند هیچ فرقی بایک بی عرضه که هیچ کس را نمی شناسد نخواهد داشت.
و چه جایی بهتر از سفر برای به دست آوردن شناخت.
برای به دست آوردن صمیمت و همدلی.
برای یافتن افراد به درد بخور.
در جمع مفید٬ خاصه آن ها که جهادی رو هستند٬
آدمی که سرش به تنش نیرزد پیدا نمی شود.
سفر جهادی یک فرصت عالی است برای یافتن و شناختن و تمرین کردن.
شما در جهادی با انواع و اقسام بچه ها در انواع و اقسام رشته ها
که در انواع واقسام شهرها و انواع و اقسام دانشگاه ها درس می خوانند
یا در انواع و اقسام مشاغل مشغول به کارند همسفر می شوید.
این معنی اش حجم وسیعی از اطلاعات به درد بخور و مفید و غیرمفید است
که می تواند روزی به کار بیاید.
تجربه را گفته اند که دو گونه است.
مستقیم و غیر مستقیم.
مستقیم آن است که دست خودت سوخته باشد!
غیر مستقیم آن است که دست رفیقت سوخته باشد!
از تجربهی او استفاده کنی.
این ها نگاه هایی است که باید وجود داشته باشد و ای بسا وجود هم دارد.
****
نکتهی دیگر دربارهی جهانگردی در بطن اردوی جهادی است.
جدا سفر های جهادی خوش می گذرد.
هم وقتی دوز معنویت سفر بالاست.
هم وقتی دوز معنویت سفر پایین است.
به هر حال خوش می گذرد.
جهان گردی است.
دیدن نقاط مختلف کشور است.
کسب تجربه است.
وقتی می روی جهادی
حرف های زیادی برای زدن پیدا می کنی.
در مورد نقاط بسیاری از کشور می توانی حرف بزنی.
خیلی جاها را خیلی افراد ندیده اند.
اگر هم دیده اند توریست بوده اند. توریست کلاسیک.
شناختشان از یک شهر این سه نقطه است:
هتل و رستوران و اماکن دیدنی.
ولی وقتی می روی یکی دو هفته جایی زندگی می کنی٬
مشاهداتی می کنی و
حرف هایی برای زدن می یابی که در چنته ی دیگری پیدا نمی شود.
اصلا دیدن مردم خودش یک لطف و صفایی دارد.
کلی حال می دهد هم کلام شدن با مردم و دیدن و شنیدنشان.
این ها قیمتی است.
و به واقع گیر خیلی ها نمی آید.
حواشی جذابی اند این حواشی سفر.
رفته بودیم کلاله٬
روز بازدید مارا بردند مادام(پیرزنی امریکایی) که اسب پرورش می داد را دیدیم
و از کنار دیوار بزرگ باستانی رد شدیم.
رفتیم در یک عروسی محلی و مهمان شدیم.
چقدر جالب بود و چقدر ما آن را توانستیم برای دیگران تعریف کنیم!!
یا وقتی رفته بودیم صحنه.
همبرگر را با یک حالت استادانه ای می گفتند: هَمبر!
چنانچه ما خیال کردیم عنقریب مرحوم مکدونالد از جیب حضرتشان بیرون می جهد.
سر آخر دیدیم دور نان لواش پیچیدند و گفتند بفرمایید.
کلی خندیدیم.
یا وقتی رفته بودیم....
این ها تجربیات نابی است که عمدتا گیر یک توریست کلاسیک نمی آید.
این ها هم بعدها به درد من و تو خواهد خورد.
این چند مورد انگیزه های مادی را می خواستم جلوی چشم شما بگذارم.
انگیزه های معنوی که خود دنیایی دیگر است.
قندانتان پر از قند!