من اگر یک روز مسئول اجرایی این مسافرت جهادی باشم٬
و کسی از اصحاب قلم
-که ولو نیم چه دستی هم بر قلمی داشته باشد-
همراه با کاروان عازم شده باشند٬
لحظه ای ایشان را راحت نمی گذارم.
و هرگز ایشان را به کار بیل و کلنگ نخواهم گماشت.
دکتر شریعتی یک جملهی زیبا گفته بود
(البته خیلی از بزرگان دینی ما٬ چیزهایی نزدیک به این مضامین گفته اند)
که
«اگر کسی می تواند معلم خوبی باشد٬ حرامش باد اگر شغل دیگری بر گزیند!»
من هم می گویم:
«اگر کسی دستش بر قلم می رود٬ حرامم باد اگر بگذارم دست بر بیل و کلنگ ببرد!!»
همدورهای خودم را مثال بزنم.
به نظر من همین میرحامد اسدی شهیر عزیزمان را٬
- که در این سفر بعد از سالها تشریف آورده بود-
اگر ولش کنی٬
شاید با همین بیل و کلنگ راحت تر باشد.
چرا بار سنگین بردارد؟
چرا برود دنبال خلق چیز نو؟
مسیر نو؟
با هزارتا سختی؟
چرا بیاید برود دنبال یک کار بسیار مشکل تری که نه تنها موجب تقدیر نمی شود٬
بلکه مسئول محترم اردو چپ چپ نگاهش کند که :
«می خواهی از زیر کار در بروی!!» ؟
مسیری که سال ها -همه مان- رفته ایم را٬
او هم می رود.
حظ اش را هم (اگر حظی برایش در کار باشد) می برد و خلاص.
که ظاهرا همین طور هم شد.
ولی آخرش سر من و تو و جمع بود که بی کلاه ماند از این همه استعداد.
از این همه انگیزه و توان که استفاده نشد.
من می گویم٬
بیل را می توان زد.
خودت هم نتوانی٬ بیل را خیلی ها هستند که بتوانند بزنند.
حتی اگر بچه ها٬ خودشان هم نیایند٬
می توانند پولش را بدهند و خانه و مسجد و مدرسه ساخته شود.
شکی نیست که
اهمیت ساختن یک مسجد یا یک مدرسه یا... خیلی زیاد است.
ولی بُردش چقدر است؟
چه مسیری را می تواند در نوردد.
شاید بیش از اهالی همان آبادی و روستا نباشد.
صدایش به بیش از مردم همان آبادی نرود.
ولی اگر یک گروه درست کردی٬
میرحامد و دوسه قلم به دست دیگر را سوار ماشین کردی و بردی و گرداندی٬
و با مردم درگیرشان کردی٬
مشکلات مردم را از نزدیک نشانشان دادی٬
آن وقت برایت یک چیزی در می آورند که از تویش صد تا مسجد و مدرسهی دیگر در بیاید.
مثال می زنم.
از ماجرای مسجد علی آباد پشت ریگ٬
به عنوان خاطرهی سفر جهادی٬ مختصری در همین دید و بازدید عید٬
در جمع های خانوادهگی گفتم.
دو سه نفر بعدتر آمدند و گفتند که اگر کار انجام نشده٬
شماره حساب بدهید تا هزینهی ابتدا تا انتهایش را پرداخت کنیم.
علی آباد پشت ریگ٬ یک روستا بود که خوب ... کارش انجام گرفت.
اگر ما یک چنین تیمی داشتیم و از ۳۷۲ روستای منطقهی ریگان٬
روی ۵ درصدش هم کار کرده بود٬
(نه مثل مسئولین کمیته با دیدهای خودشان. نه از روی ورقهای گزارش این و آن... از نزدیک)
من همان جا می گفتم:
البته علی آباد مشکلش حل شده ولی فلان ده و بهمان آبادی این نیازها را دارند و ...
این یک مثال خیلی کوچک است.
که همین دو سه روز پیش باهاش برخورد کردم.
ابعاد این ماجرا می تواند بسیار عمیق تر ودقیق تر بشود.
***
مجتبی موحدی مرام عزیز٬ حرف بسیار درستی زده است در این پست آخرش.
بهترین وقت برای حرف زدن از جهادی الآن است.
ماها از جهادی که بر می گردیم٫
همان جا -در تعطیلات نوروز- دفنش می کنیم.
وِلش می کنیم تا نزدیک جهادی بعدی بشود.
ولی اگر آن تیم در کار بود٬ شاید می شد امیدواری هایی داشت.
یا حداقل٬
کاش این دیدگاه و این نگرش در مدیران و مسئولان عزیز اردو وجود داشت.
بنده -شخصا- تقریبا به همهی مسئولین اردو و معاونین محترم این مطلب را گفتم.
و علاوه بر آن٬ خودم داوطلبانه درخواست کردم بگذارند بروم دنبال تک نگاری.
بروم در منطقه با مردم صحبت کنم.
با امام جمعه با فرماندار با شورایاری و ....
شاید با خنده و شوخی گفتیم یا شاید حمل به شوخی شد.
یا حتی به تنبلی و تلاش برای فرار از کار تعبیر شد.
هر چه که بود٬ نمی دانم.
به شوخی برگزار شد.
و گذشتند.
و گذشتیم.
من که برایم فرقی نداشت.
بلکه زحمتِ نوشتن برایم بیشتر بود.
اتفاقا دو سه روزی هم که -مثلا- سرکار بودیم٬ کلی تفریح و تفرج کردیم.
بعد از ظهر ها هم تذکره می نوشتیم برای رفقا!
ولی اگر گرفتار آن پروژه شده بودیم٬
بعد از ظهر ها که هیچ٬
شاید تا امروز هم درگیر آن می بودیم.
خوشبختانه مسئولین عزیز شوخی گرفتند و ما هم -از خدا خواسته- از خیر آن گذشتیم!!
***
نکتهی دیگری هم وجود دارد.
این یک اصل بدیهی است که در جمع ما پتانسیل های بسیاری
برای انجام دادن کارهای تخصصی و ماندگار وجود دارد.
یکی از زیبا ترین این کارها٬ همین کار نقشه برداری بوده است.
که بچه های عمران گردن گرفته اند.
کارهای تخصصی متعدد دیگری نیز می تواند توسط این جمع انجام گیرد.
که با توجه به تراکم بچه های تحصیل کرده و نسبتا متخصص٬
دور از دسترس هم نیست.
ولی همه اش٬
حتی گروه فرهنگی٬
نیازمند همراهی و هماهنگی با نیروهای بومی و مسئولین منطقه است.
و این هماهنگی ها٬ کاری نیست که بشود راحت انجامش داد.
ولی کار این گروه قلم به دست٬ هیچ پیش نیازی ندارد.
و به همین دلیل یک بازوی توانمند و گره گشا می تواند باشد.
حداکثر یک وسیلهی ایاب و ذهاب لازم دارد.
که آن هم خیلی جدی نیست.
چرا که می توانند مثل مردم عادی بروند و بیایند.
به گمان من٬
این گروه می تواند یک کار تخصصی بکند٬
کار تخصصی موثر بکند٬
بی آن که نیاز به هیچ هماهنگی٬ همکاری و همراهی خاصی از جانب کسی را داشته باشد.
این نکتهی مهمی است.
خصوصا با در نظر گرفتن این که:
مسئولین محترم مناطق٬
نظر به تعطیلی عید٬
معمولا حال و حوصله ی هماهنگی کردن وغیره را ندارند
و طرح های تخصصی-آموزشی معمولا از نظر هماهمگی ها نتیجهبخش نیست.
مگر یک کسی مثل مرحوم والی (در بشاگرد) در یک منطقه پیدا بشود.
یا یک کسی مثل آقای فلاح (در قلعه گنج).
که خودش پیگیر باشد و اهل دل.
به نظر من این گروه اگر کارش را درست انجام دهد٬
مسئولین منطقه را هم به تحرک وا خواهد داشت.
آن ها را مجبور به تکاپو خواهد کرد.
منظورم از «بازوی توان مند و گره گشا» این است.
که یک بُعد دیگر ماجراست.
***
با شفیعی که صحبت کردیم می گفت:
معاونتی برای این کار دیده شده که مستند سازی نام دارد.
ضمن تاکید بر اهمیت آن٬
متذکر می شود که این معاونت بخش کوچکی از کارهای این گروه قلم به دست را انجام می دهد.
حیطهی فعالیت این گروه بسیار گستردهتر است.
یا لااقل جایگاهش باید چنین باشد.
اگر در یک کسب و کار تجاری بودیم٬
اسم این گروه را می گذاشتم واحد راهبردی مدیریت بازاریابی.
نمی دانم چقدر از اهمیت حیاتی و جایگاه والای بازاریابی در یک سازمان مطلعید.
ولی به هر حال٬ کار یک مستند ساز٬ مثل کار یک حسابدار است.
نه یک مدیربازاریابی که یک ارگان استراتژیک و حیاتی برای یک سازمان است.
به هر حال تا اردوی سال بعد سخن در این باب بسیار است.
یا حق!