این نامه که در ۱۸ آبان ۸۶ نگاشته و ارسال شد٬
سر گشاده نبود.
با هماهنگی گیرنده اش٬ سرگشاده شد.
***
باسمه تعالی
جناب آقای مهندس زرین
مدیریت محترم دبیرستان مفید 2
با سلام و عرض ارادت خالصانه و محبت دوستانهی خود و دوستانم، نسبت به حضرتعالی و سایر عزیزان و سرورانی که طی سالیان متمادی به امر تعلیم و تربیت همت گماشته اید.
این دومین نامهای است که به محضر حضرتعالی مینویسم. خاطرهی خوبی از نامه اول ندارم.امروز که نگاه میکنم، کم تجربگی و خامی و جوانی و چندی از این دست، در آن اولی مشهود و واضح است. امید که لختی بعدتر که به این نامه مینگرم، همچون قسم اول از خامی خجل نباشم!
اما بعد، غرض از تصدیع وقت مبارک، نه این ریزهگویی ها که طرح مسالهای است که مدیدی دغدغهی حضرتعالی بوده و چندی دغدغهی ما شده است.
نخست آن که؛ بر کسی پوشیده نیست –و اگر باشد، برمن پوشیده نیست- که رویکرد جنابعالی نسبت به فارغالتحصیلان مدرسه، چه آن ها که زیرسایهی مدیریت شما تحصیل کردهاند و چه آن ها که نکردهاند، مثبت و سازنده و رو به جلو بوده است. ما همیشه با آغوش باز شما مواجه شدهایم و حتی اگر برخی اوقات، امیدی به اجابت حاجت نبوده است، اما همواره روی خوش و لبخند رعایت، بوده است. و این جای تشکر دارد.
دوم آن که؛ آن چه انتظار دارید، خارج از قاعده نیست. من نیز اگر جای شما بودم، همین میکردم و کمتر از این. بلوغ شرط اول واگذاری اختیار تصمیم گیری است و اختیار شرط اول تصاحب امکانات. من نیامده ام که بگویم که «اگر فارغالتحصیلان این مدرسه بلوغ ندارند، ریشه اش را باید در دورانی جست که در مدرسه تربیت شده اند!» این حرف را از برخی از دوستان شنیده ام وقبول نکرده ام. چرا که اگر چه بلوغ به تربیت حاصل است اما تربیت، رنگی است که تا به اراده و میل آموخته نشود و به کورهی روزگار، آتش تجربه نبیند، ماندگار و درونی نشود و لذا بلوغی اش در پی نباشد. بگذریم.
سوم آن که؛ هر چه مینگرم، مشورت میکنم و با دوستان سخن میگویم، بیشتر به این نقطه میرسم که «مدرسه هیچ برنامهی خاصی برای فارغالتحصیلانش ندارد. آن ها را پس از یک دوره طولانی و عمیق، به یک باره در جامعه رها میکند به امان خدا. عین خیالش هم نیست!» این عبارت آشنای چندین بار شنیده را میپذیرم جز جملهی آخرش. آن هم از آن جهت که با بسیاری از عزیزان و سرورانم در مدرسه سخن گفته ام و میدانم که این گونه نیست. اما –خودمانیم- عملا برنامهای هم نیست.
چهارم آن که؛ از آن چه در مذاکرات و معاینات در خاطر دارم، برداشتم این است که مدرسه «برنامه»ی فوق الذکر را در «دادن امکانات» میبیند. برنامه این نیست. هرچند باید انصاف داد که با نهاد خاص یا جمعیت خاصی هم روبرو نیست که بتواند مشخصا برایش برنامه ریزی کند. از دیگر سو، اقتضای مشی بالغانه نیز این است که این گروه، خود برای خودشان برنامه ریزی کنند و مدرسه از آن حمایت کند. گمان من این است که ما در این چند ساله بر دو سر محور نشستهایم و نه در مرز تعادل. فارغالتحصیل، روش دستوری و رادیکال از بالا به پایین را برنمی تابد. نباید هم بربتابد و اگر بربتابد نشان کاملی از عدم بلوغ است. پس برنامه ریزی به سبک مدرسهای چیزی نیست که برای او قابل قبول و در عمل اثربخش باشد. از دیگر سو، باید در نظر داشت که تجربه کار تیمی در کشور ما و در شرکت های بزرگ و به بلوغ رسیده که کار حرفهای میکنند و مهمترین مساله شان کسب درآمد است بسیار مشکل بوده و با این که کارتیمی قالب خود را پیدا کرده است و فرموله شده است و نیز اجباری است و حتی جریمه مالی برای عدم همکاری در کار تیمی در نظر گرفته شده است، در بسیاری موارد شکست خورده است. چه رسد به این که ما در این جا با یک جمع نیمه بالغ، کم تجربه، بدون تجربیات بزرگ از زندگی واقعی، بدون توان کافی برای برنامه ریزی جمعی، حتی بدون زمان کافی برای وقت گذاشتن جهت این کار جمعی و نیز بدون منافع زودرس مادی روبرو هستیم. رها کردن این جمع به حال خود –به گمان من- همان انصراف از داشتن آن جمع در کنار خود، و رضایت به از هم پاشیدگی آن است. چیزی که امروز -متاسفانه- آن را شاهدیم.
یک سوی محور، برنامه ریزی دستوری و مدرسهای است(دانشآموز-معلم، رویکرد فارغالتحصیل کاملا وابسته)، و یک سوی محور برنامه ریزی کاملا خودمختار و خود محور است (رویکرد فارغالتحصیلان کاملا مستقل). آن سوی نخست محور، شدنی است اما نه مطلوب مدرسه است و نه مطلوب فارغالتحصیل؛ و سوی دیگر محور، مطلوب هر دو است اما با شرایط فعلی، نشدنی است.
راه دیگری وجود ندارد؟
پنجم آن که؛ تجربه مختصر این شاگرد کوچک میگوید که آن چه که اغلب از آن شکست خوردهایم (و به واسطه آن شکست، از سیاست ها و استراتژی های درستمان هم عقب نشسته ایم!) وجود نداشتن برنامه است[1].
ما سیاست هایمان اغلب درست است ولی سیاستی که با برنامه اجرایی پشتیبانی نشود، نتایج اسف باری خواهد داشت[2].
چیزی که از شما شنیدهایم، نهایت هوشمندی شما را میرساند که از ما برای دادن امکانات و تخصیص بودجه، برنامه میخواهید. اما در عین حال در مدرسه با چیز عجیبی طرفیم. سیاست وجود دارد. برنامه وجود ندارد. بودجهی تخصیص داده شده وجود دارد؟![3] من، شخصا، برای این پارادوکس علتی بهتر از حسن نیت و نشان دادن آن حسن نیت توسط مدرسه نیافتم. حسن نیتی که به ما تعمیم نیافته است. هرچند انصاف باید داد، چیزی که ما طلب کردهایم کمی بیش از چیزی است که مدرسه تخصیص داده است!
ششم آن که؛ چنان چه پیشتر نیز عرض شد، واگذاری امکانات به صورت تام الاختیار به جمع فارغالتحصیلان و رها کردن آن را پیشنهاد نمی کنم. اما این اوضاع نیز شایستهی دغدغه های شما و ما، شایستهی نام پرآوازهی این مدرسه، شایستهی پتانسیل شگفتانگیز موجود در جمع دانشآموختگان و دانشآموزان این مدرسه نیست. فرض را بر این بگذاریم که هیچ بلوغ و پتانسیل و قابلیتی در جمع دانشآموختگان این موسسه برای اداره و رتق و فتق امور خودشان وجود ندارد. باز هم اگر من جای شما بودم، با توجه به مواردی که در همین بند ذکر کردم، جایی را –تاکید میکنم جایی را[4]- اختصاص میدادم برای دانشاموختگانم. یک نفر را هم از مجموعهی خودم میگماردم تا نشان بدهم این مدرسه دانشآموختگانش را رها نمی کند. نشان بدهم این مدرسه، مدرسهای است برای یک عمر و نه برای 4 سال دبیرستان. حتی اگرآن ها عقلشان نمی رسید –که اغلب هم نمی رسد و نمی دانند در این مدرسه چه پتانسیلهای عظیمی برای رشد آینده شان وجود ندارد- من برایشان کاری میکردم. و مطمئن بودم که به زحمت اش میارزید. و این حمایت هوشمندانه را تا زمانی که بلوغ کافی بروز پیدا کند ادامه می دادم.
چند بار دعوت شده ام در جلسات هفتگی دوستان دوره های دیگر. این را در همهی آن جلسات گفته ام که «درس خواندن در مدرسه مفید و نظایر آن، مثل درس خواندن در دانشگاه پرینستون میماند. درس را همه جا میشود پیدا کرد. بالاخره اگر کسی درس خوان باشد، میتواند با پیام نور هم خودش را به کیفیت درس پرینستون –خاصه رشته های مهندسی و علوم محض- برساند. اما مزیت پرینستون یا هاروارد آدم هایی است که آن جا درس میخوانند. یا خودشان غولی بودهاند و نخبهای بودهاند یا خانواده های بزرگ و نخبهای داشتهاند یا هردو. آشنایی با یک جمع این چنینی –که تقریبا آیندهی خوب و پیشرفتشان تضمین شده است- ، برای شما شبکهی اجتماعی قدرتمندی میسازد که قیمتش از میلیون ها دلار هم بیشتر است؛ اگر بفهمید و بتوانید استفاده کنید.... »
هفتم آن که؛ این روزها در تدارک جهادی هستیم. هم امر مبارکی است و هم بهانهی مناسبی است. هم خیر است و هم سنت حسنهی مدرسهی مفید. هم کسانی که متولی اش هستند در پی آن امر مبارک هستند و هم برای پیگیری و ساماندهی امور به چنین فضایی نیازمندند. اگر شکی در وجود این نیاز هست، ساده است. دستور بفرمایید، برنامه ها و نیازها و اهداف و ... را کتبا و شفاها -وبه طرق دیگری که مد نظر است!- تقدیم حضور خواهیم کرد.
مختصر آن که برای ساماندهی امور جهادی، هماهنگی با مناطق محروم و مذاکره با مسئولین آن و مکاتبات، نیازمند یک فضای مختصر به انضمام یک خط تلفن هستیم. برای مکاتبات نیزآدرس و تلفن مشخص و دائم داشتن میتواند برای ارتباط مستمر در طی سالیان دراز اهمیت مشخص داشته باشد. برای ساماندهی مستندات سالیان متمادی جهادی نه جایی داشتهایم نه برنامه ای. که بالاخره این اسناد و گزارشات یک جایی جمع شوند و مورد استفاده قرار گیرند. در آینده نزدیک به دنبال ثبت یک سمن[5] هستیم. نیاز به فضای فیزیکی مشخص و خط تلفن برای ثبت آن سمن بدیهی به نظر میرسد. جلسات چند نفره میان فارغالتحصیلان، نظیر جلسات اتاق فکر جهادی، کماکان در آوارهگی برگزار میشود. یک وقت در اتاق دبیران، یک وقت در نماز خانه، یک وقت در کتابخانه، ارتباط عمومی با جمع فارغالتحصیلان کماکان فشل است. نه جایی هست که اطلاعات متمرکزی را از همهی فارغالتحصیلان داشته باشد و نگهداری کند و نه ما را تا امروز امکانات اولیه ای بوده است که این را تدارک کنیم. راه اندازی مجله ای برای فارغالتحصیلان نیز مستلزم یک حداقل هایی است که از آن محرومیم. هر برنامه ای که بخواهد به راه بیفتد و با فارغالتحصیلان ارتباط داشته باشد –از جام دوستی گرفته تا جمع آوری کمک برای جهادی- کماکان در آوارهگی است. یک فارغالتحصیل که از درب مدرسه میآید داخل نمی داند الآن باید کجا برود. کمکی آورده، کجا تحویل دهد. میخواهد در جام دوستی ثبت نام کند، پیش چه کسی برود.... و از این دست موارد که اگر لازم میدانید، به تفصیل قابل طرح و ارائه است.
و نیز جهت حصول اطمینان خاطر، مسئولین امر، حاضر به اضمان تضمین های نظری و عملی مورد نیاز جهت تامین نظر مدرسه برای جلوگیری از بحران ها و بی نظمی های احتمالی آینده، میباشند.
نفرمایید که کارشان با یک کمد در راهرو و کامپیوترهای سایت و تلفن دفتر راه میافتد. چرا که اگر بناست امکانات این باشد، موبایل بنده و لپ تاپ اخوی و کمد منزل ابوی هم میتواند کارشان را راه بیندازد! تازه، دوندگی و منت و مسئولیت و پاسخگویی هم ندارد!
زیاده عرضی نیست جز آرزوی توفیق روزافزون و عمر با عزت و سلامتی مستمر و نشاط مکرر
برای شما و همه همکاران محترمتان
اندکی با تو بگفتم غم دل، ترسیدم
که دل آزرده شوی، ور نه سخن بسیار است
محسن حاجی کریمی ساری
دبیر شورای جهادی 86-87
13/8/1386
رونوشت:
جناب آقای مهندس فوم
1- اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی است زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است.
توضیح واضحات عرض میکنم که در مدیریت کلاسیک، برنامه ریزی را 8 لایه میدانیم. ماموریت (Mission)، اهداف (Objectives)، راهبردها (Strategies)، خط مشی ها-سیاست ها (Policies)، رویه ها (Procedures)، قوانین وقواعد (Rules)، برنامه ها (Programs) و بودجه ها (Budgets). قاعده این است که این سلسله مراتب از بالا به پایین رعایت شود. ماموریت تبدیل به تعدادی اهداف میشود که جهت نیل به آن اهداف استراتژی های سازمان را تدوین میکنند و بر مبنای استراتژی ها و .... و در نهایت همهی این ها تبدیل میشوند به برنامه ها و به برنامه ها بودجه اختصاص میدهند. این است که در دولت هم سازمان برنامه و بودجه خیلی مهم است. آخر خط همهی آن حرف ها تبدیل میشود به برنامه و بعد بودجه. البته در همه سازمان ها اینقدر پیچیدگی وجود ندارد و لزومی نیست که همهی این انواع برنامه ها به صورت مکتوب و مدون باشد ولی میدانیم که وجود دارد.
2- مثال میزنم. سیاست درهای باز، باعث میشود که هر کسی بیاید داخل، و این هرج و مرج میآفریند. حواسمان نیست که قاعده مدیریت به ما میگوید: درهای ما برای کسی باز است که با برنامه است. ما در این جلسات جهادی مان کلی بحث کردیم که باید برویم درون مردم. مدرسه مشکل امنیت داشت و ما هم بچه بودیم و نمیشد. ولی ما باید برویم در میان مردم با آن ها نماز بخوانیم و با آن ها باشیم و.... برخی دوستان معترض شدند که اگر بگوییم درها را باز کنید، جمعی برای خوش گذارنی خودشان هم میروند دنبال کارهای ناصواب و ... البته این هم بارها اتفاق افتاده است. اما علتش آن سیاست ِدرست نیست. علتش تبدیل نشدن سیاست مزبور به برنامه است. درهای باز برای برنامه های معین.
3 - این بودجهی تخصیص داده شده به سه دورهای که فارغالتحصیل شدهاند چیست؟ چه برنامهای را پیشتبانی میکند؟
4- مدیریت فضاهای فیزیکی از عمیق ترین روش های اعمال مدیریت است چرا که اثرش را ناخودآگاه بر مخاطب میگذارد. فرودگاه مهرآباد در چشم اغلب مردم ابهت دارد. این ابهت از مدیریت فضای فیزیکی نشات گرفته است. مردم را فضای فیزیکی هدایت میکند. کسی گیج نمیزند. ساختاری در تخصیص و تعبیه فضاهای فیزیکی ایجاد شده است که کسی اصلا به فکرش نمیرسد که مثلا برود ببیند آن طرفتر چه خبر است. مبهوت فضا میماند چون یک لحظه هم در موقعیتی که بخواهد تصمیم گیری کند رها نمیشود. حتی برای سوار شدن به هواپیما –ولو این که هواپیما نزدیک باشد- او را سوار اتوبوس میکنند و تا دم درب هواپیما میبرند.. این احساس ابهت را در فرودگاه کیش یا مشهد ندارید. چون همان جور پیاده میروید سوار میشوید. یا در شرکت ها، شما را با فضا هدایت میکنند. وارد ورودی میشوید. تکلیفتان که معلوم شد، یا بر میگردید یا میروید در اتاق انتظار میهمان یا اتاق مدیر یا اتاق جلسات. اختیار فضا دست خودت نیست که سرک بکشی به این سو و آن سو. شما ساختار نانوشته و نامرئی را حس میکنید. احساس میکنید دارید مدیریت میشوید. دیده میشوید. بارها در سازمان ها و شرکتهایی قدم گذاشتهایم که نمیدانستیم باید کجا برویم. از چه کسی چه چیزی را بپرسیم. این مثال ها را زدم تا معلوم شود اختصاص فضای فیزیکی –هرچند درب آن فضا تا مدت ها بسته بماند و کسی تویش نرود و حتی تحویل هم نشودو فقط سردرش نوشته باشند فارغالتحصیل ها- چه اثر مهم و ناخودآگاهی میتواند گذاشت. از صدها جلسه و وعده و توافق و حتی بودجه و پول (که در حساب بانکی است و رویت نمیشود) موثرتر و بُرندهتر خواهد بود.
